.jpg)
بخش اول
ادبيات داستاني ايران، همواره عرصه حضور جريان ها و تجربه هاي گوناگون و گاه ناهمگوني بوده. عرصه حضور همزمان و ناهمزمان ها به گونه اي که در يک دهه مثل دهه چهل، رئاليست ترين نويسنده ها در کنار نويسندگان سوررئاليست، تجربه گرا و... حضور داشتند و آثارشان به طور همزمان چاپ و منتشر مي شد. همين ويژگي است که تاريخ ادبيات داستاني ايران و روند آن را کمي پيچيده و در عين حال متنوع مي کند و هر نويسنده شايد اين روند را از منظر خود، طوري ببيند که روايت اش از آن و ارزيابي هايش شباهت به روايت و ارزيابي نويسندگان هم نسل او نباشد. آنچه مي آيد در واقع يکي از اين روايت ها است؛ روايت «جواد مجابي» که خود از نويسندگان مطرحي است که از دهه چهل به نوشتن پرداخته است.
***
با توجه به اينکه موضوع بحث مان، ارزيابي جايگاه نويسندگان معاصر ايران از نگاه شما - به عنوان نويسنده- است، ممکن است اول بفرماييد که خودتان در آغاز کار نويسندگي، از کدام نويسنده ايراني بيشترين تاثير را پذيرفته ايد؟
در ادبيات، خوشبختانه ما يتيم نيستيم و از زير بته هم در نيامده ايم و به بدنه يک فرهنگ غني و درخشان متصل هستيم يعني يک ادبيات هزار ساله. بنابراين من قبل از اينکه تحت تاثير يک نويسنده خاص باشم، تحت تاثير ادبيات ايران هستم و در زمينه ادبيات داستاني، طبيعتاً از کل متن هاي درخشان تاريخي، ادبي و عرفاني استفاده کرده ام و در درجه اول مديون آنها هستم و در واقع در زندگي از آنها شروع کرده ام.
بله، اما منظور من ادبيات داستاني معاصر ايران است. ادبياتي که با «يکي بود يکي نبود» جمالزاده شروع شده و همچنان ادامه دارد. اگر بخواهيد از نويسندگان معاصر ايران نام ببريد، اولين اسم هايي که به ذهن تان مي آيد، کدام ها است؟
طبيعتاً اولين نويسنده هايي که به ذهن من مي آيند، «جمالزاده» و «هدايت» هستند. «جمالزاده» با يک کتاب و «هدايت» با بيشتر کارهايش. از جمالزاده من فقط «يکي بود يکي نبود»ش را دوست دارم که نوع ارتباط گيري با مخاطب را به من ياد داد و به من آموخت که با تکيه بر زبان مردم و از درون يک فرهنگ، طوري سخن بگويم که مخاطب من به راحتي حرف ام را بفهمد. اما من بقيه کتاب هاي «جمالزاده» را خيلي دوست ندارم.
هدايت چطور؟
هدايت را همان طور که گفتم با چند کتابش دوست دارم، که يکي طبيعتاً «بوف کور» است و بعد از آن «علويه خانم»، «وغ وغ ساهاب» و «توپ مرواري»، که البته «توپ مرواري» را به اندازه «بوف کور» دوست دارم. در «بوف کور» ما با يک اثر هنري درخشان کابوس وار طرف هستيم که کل تاريخ ايران را به زمان حاضر احضار مي کند و پرتاب مي شود به زمان هاي گذشته و اثر، در اين رفت و برگشت ساخته مي شود. ولي «توپ مرواري» و «وغ وغ ساهاب» از اين نظر براي من اهميت دارند که در «توپ مرواري» من با يک طنز غريب و سياه و نيرومند روبه رو هستم. طنزي که نويسنده، آن را به هيچ قيد و بندي محدود نکرده و با بينشي عميق، تاريخ و زمان معاصر و همچنين سلسله ها و مسلک ها و اقوام را ديده و نظر خودش را بدون هيچ گونه پرده پوشي و تعارف مطرح کرده است. در واقع در اين کتاب، هدايت با صريح ترين شکل هنري با روزگار خودش روبه رو شده است.
کارهاي «علوي» را در مقايسه با «هدايت» چطور مي بينيد؟
کارهاي «علوي» اصلاً قابل مقايسه با کارهاي «هدايت» نيست. البته «چشم هايش» علوي به نظر من يک رمان عشقي و اجتماعي خوب بود و من وقتي اين کتاب را مي خواندم، شخصيت استاد ماکان - که به نحوي يادآور کمال الملک بود - برايم جالب بود. اما در کل، به نظر من «علوي» نويسنده متوسط متعادلي است. نويسنده اي که آثارش را با يک تعادل روحي نوشته است و آن جنوبي که در آدمي مثل «هدايت» هست يا آن ژرف نگري که در کار «گلستان» هست يا آن شوري که در کار «احمد محمود» هست در کار «بزرگ علوي» نيست. به نظر من اوج منحني کارهاي «علوي» در کتاب «چشم هايش» است.
به ژرف نگري که در کار گلستان هست اشاره کرديد... منظورتان ژرف نگري از چه زاويه اي است؟
به گمان من گلستان، يکي از مهمترين داستان کوتاه نويسان ماست و من تقريباً کار هيچ کس را با کار «گلستان» برابر نمي دانم. «گلستان» نويسنده اي است که توانسته با کلام فاخر، درست و آهنگيني که به نحوي با «بوستان» و «گلستان» سعدي مرتبط است، داستان هاي زيبايي از عصر ما بيافريند. نوع نگاه درخشان «گلستان» هنوز هم امروزي و پيشرو است و اگرچه او خودش را به گروه نويسندگان معترض، وابسته نمي داند اما اعتراضي که در کارهاي گلستان نسبت به رياکاري و حماقت عمومي وجود دارد، در کار کمتر کسي به چشم مي خورد.
کدام کار «گلستان» را بيشتر دوست داريد؟
«مدومه» را از همه کتاب هايش بيشتر دوست دارم. ولي تقريباً کمتر کاري از «گلستان» هست که نخوانده باشم و کارهاي او را همواره با علاقه خوانده ام. ولي به نظر من، بين کارهاي او، «مدومه» و «خروس» در اوج قرار دارند. در کل، «گلستان» نويسنده اي است که توانسته هنگام نوشتن، يک انسان متفکر و شعورمند باشد و اين حالت باعث مي شود من در برابر اين نويسنده نوعي ستايش يا همدلي داشته باشم.
بين نويسندگان نسل اول و دوم، در مورد «صادق چوبک» نظرهاي متفاوتي وجود دارد. شما جايگاه چوبک را در داستان نويسي معاصر چگونه ارزيابي مي کنيد؟
من و هم نسلانم، در جواني، چوبک را يک جور جانشين و ادامه دهنده راه هدايت مي دانستيم و البته اولين کتاب او يعني «خيمه شب بازي» هم اين قضيه را نشان مي داد.
البته خود من اولين بار، مجموعه «انتري که لوطيش مرده بود» را از چوبک خوانده بودم، که به نظر من مجموعه داستاني بسيار خوب و قوي است. بيان ناتوراليستي چوبک بسيار جذاب بود. من «تنگسير»ش را هم به عنوان يک کار حماسي دوست داشتم. ولي به نظر من «چوبک» به اوج کار خودش نرسيد.
راجع به سنگ صبور، نظرتان چيست؟
«سنگ صبور»ش را که خيلي دوست دارم. اگرچه معتقدم چيزهاي اضافي فراوان داشت. مثلاً آن بخش مفصل «شاهنامه» که وسط کتاب آورده، فکر مي کنم شکل کارش را شکسته است. هر چند الان با پديد آمدن «پست مدرنيسم»، عملاً مي بينيم که آوردن متني از گذشته در يک اثر ادبي تازه، دارد مد مي شود.
گويا وقتي «سنگ صبور» منتشر شد، خيلي از روشنفکرها به آن بد و بيراه گفتند؟
بله، البته به جز براهني که يکي از دقيق ترين و ستايش آميزترين نقدها را براي «چوبک» نوشت اگرچه کسي به شوخي گفته بود که هميشه ما مي خواستيم ببينيم، در اين شماره از فردوسي، براهني راجع به چوبک چه نوشته است.
شما کارهاي خود براهني را هم دوست داريد؟
من دو کتاب «براهني» را در زمينه ادبيات داستاني خيلي دوست دارم؛ يکي کتاب «آزاده خانم و نويسنده اش» که به نظر من همه کارهاي ديگر «براهني» در زمينه نوشتن، مقدماتي بوده براي رسيدن به اين رمان. ديگري هم، رمان «روزگار دوزخي آقاي اياز» که با توجه به سال نوشته شدنش که حوالي سال هاي 49 بوده، کار درخشاني است. البته خيلي ها اين کتاب را نخوانده اند، چون اين کتاب نابود شده است و من هم يک نسخه از آن را اتفاقي از طريق چاپخانه به دست آوردم. «روزگار دوزخي آقاي اياز» رماني است که انگار يک نفس نوشته شده و به نحوي شباهت هايي با «توپ مرواري» دارد.
اگر اشتباه نکنم، «سووشون» سيمين دانشور هم، حوالي همان سال هايي منتشر شد که «روزگار دوزخي آقاي اياز» بايد منتشر مي شد. آن رمان را در مقايسه با رمان براهني چطور مي بينيد؟
«سووشون» را به عنوان يک کتاب شيرين و خوش ساخت با بيان راحت و جذاب مي پسندم. اما من به ادبيات تامل خيلي اهميت مي دهم و وقتي مثلاً از «توپ مرواري» يا «سنگ صبور» يا «روزگار دوزخي آقاي اياز»، صحبت مي کنم به آن دنياي ذهني پر از خيال هاي عجيب و تاملات دقيق تاريخي و اجتماعي اش هم توجه دارم. براي همين به نظر من، گرچه در«سووشون» مسائل اجتماعي مطرح شده ولي در مجموع، کتابي است که به ژرفا نرفته است.
نقش و تاثير «آل احمد» را بر ادبيات داستاني ايران چقدر جدي مي دانيد؟
من «نفرين زمين» آل احمد را خيلي دوست داشتم و به نظرم از مدير مدرسه اش بهتر بود. اگرچه «مدير مدرسه» مشهورتر است. اما در «نفرين زمين»، «آل احمد» رابطه کشاورز با زمين و مساله اصلاحات ارضي را خيلي خوب مطرح کرده بود، چون بيش از هر نويسنده اي ظرايف زندگي روستايي را درک مي کرد. در حالي که خيلي ها داستان هاي مربوط به دهات و دهاتي را مي نويسند بي آنکه دهات و آدم هاي آن را عميقاً بشناسند. مثل آقاي «امين فقيري» يا «فريدون تنکابني» که البته «تنکابني» راجع به زندگي شهري مي نوشت. اما در شناخت شهر و مردم آن همان مشکلي را داشت که نويسندگاني مثل فقيري هنگام نوشتن از دهات و دهاتي داشتند. البته منظور من اسائه ادب به اين عزيزان نيست...
داشتيد در مورد آل احمد مي گفتيد...
بله، گفتم که نوع نگاه آل احمد را در نفرين زمين دوست دارم. همچنين نثر موجز، تلگرافي، مقطع و عصبي اش را که خيلي ها از آن تقليد کردند و موفق نشدند.
برخي منتقدين مثل براهني معتقدند بهترين کار آل احمد، سنگي بر گوري است؟
اين حرف از يک منظر درست است. چون در ادبيات ما، اثري مثل «سنگي بر گوري» نادر است. کمتر نويسنده اي است که به صيغه اول شخص بگويد من آدم ابله، نادان يا ضعيف و ترسويي بودم. همه دوست دارند ايده آل هاي خود را به قهرمان نسبت بدهند. اما اهميت «سنگي بر گوري» در اين بوده که در آن، قهرمان در ميدان افکار عمومي برهنه شده و اين موردي بسيار نادر است.
از احمد محمود، کدام کارهايش را بيشتر دوست داريد؟
من همه کارهاي احمد محمود را با علاقه خوانده ام. دوره اي بود که بيشتر شعر مي گفتم و قصه نمي نوشتم و در حوزه ادبيات داستاني هر کتابي را که در مي آمد مي خواندم. به نظر من «همسايه»هاي «احمد محمود» در زمان انتشارش يک حادثه بود. محمود در اين رمان توانسته با نثري ساده و ديالوگ هايي دقيق و بدون قهرمان بازي و قهرمان پرستي و اغراق در شخصيت ها و کردارها و... يک فضاي واقع گرا را با دقت مجسم کند. «داستان يک شهر» او هم به نظرم خوب بود، هر چند که پاره اي از صحنه هاي دودانگيزش، کمي از ارزش اثر کاسته است.
درخت انجير معابد چطور؟
درخت انجير معابد شروع بي نظيري دارد. جلد اولش هم قابل تامل است. ولي در نهايت، کتاب به لحاظ پيام اجتماعي که محمود به آن بسيار اهميت مي داد، دچار تناقض شده است. يعني قهرمان داستان که از رياکاري آسيب ديده در پايان با توسل به رياکاري بر رقيب خود تفوق پيدا مي کند.
مي رسيم به دو نويسنده شاخص دهه هاي سي و چهل يعني بهرام صادقي و غلامحسين ساعدي...
اين دو نفر که جزء نويسندگان محبوب من هستند. «بهرام صادقي» را به دليل طنز اجتماعي و سوررئاليسم انسان گرايش دوست دارم. خودش را هم چند بار ديده بودم. انسان مطبوع و شوريده اي بود و هر قصه اش که چاپ مي شد، طنيني گسترده در ادبيات پديد مي آورد. با ساعدي هم که خب يک رابطه ديگري داشتم و هم خودش را دوست دارم و هم کارهايش را. با ساعدي يک دوره طولاني رفيق بوديم و او را نويسنده اي مي ديدم پر از خيال و کابوس هاي انسان اين زماني و پر از عشق به مردم فرودست و نفرت از فرادستان. او آدمي بود که همان قدر به تمثيل و استعاره مي پرداخت که به بيان برهنه يک موقعيت.
بيشتر کدام کار ساعدي را دوست داريد؟
به جز «شب نشيني باشکوه» و «پيگماليون» و «خانه هاي شهرري» و «ماه عسل»، بقيه کارهايش را دوست دارم. مخصوصاً «ترس و لرز» و «واهمه هاي بي نام و نشان» را. البته رمان هاي «ساعدي» را هم دوست ندارم و به نظرم رمان هاي متوسطي هستند. من حتي مقالات سياسي ساعدي و کتاب هايي را هم که خارج چاپ کرده خوانده ام و جالب است بدانيد که «ساعدي» عاشق شعر هم بود ولي اين علاقه را هيچ وقت نشان نمي داد و در مجله الفبا هم هيچ وقت شعر چاپ نکرد. او کلاً خيلي از جنبه هاي خودش را نشان نمي داد. گرچه شخصي بود که به نظر مي رسيد همه جنبه هاي زندگي اش را اعتراف کرده است.
در آن دوران، نويسندگاني هم ظهور کردند که الان آثارشان کمتر در دسترس است... نويسندگاني مثل «شعله ور»، «مدرسي»، «شميم بهار» و... آثار آنها را هم مي خوانديد؟
اتفاقاً من «سفر شب» بهمن شعله ور را خيلي دوست داشتم و دوبار هم آن را خوانده بودم. «شعله ور» در اين رمان به تجربه اي درخشان در رمان نويسي دست زده. همان طور که «شميم بهار» با چند داستان کوتاهي که نوشت به تجربه اي درخشان در زمينه داستان کوتاه دست زد. از «تقي مدرسي» هم «يکليا و تنهايي او» را خيلي دوست دارم. اين رمان، جزء اولين تجربه ها در زمينه نثر توراتي بود و جايزه هم برد و خيلي مورد توجه جوان هاي آن دوره بود. همان طور که «باهو»ي «فرسي» در يک سطح ديگر خيلي مورد توجه بود. البته بعد از اينکه «شريف جان شريف جان» يا «آداب زيارت» مدرسي درآمد، ديدم آن نويسنده اي که شروع به آن زيبايي داشته، ادامه اش به آن زيبايي نيست. شايد بعضي از نويسنده ها در مملکت خودشان به آن شکفتگي نهايي مي رسند.
به «فرسي» اشاره کرديد... غير از «باهو» کارهاي ديگرش را هم دوست داشتيد... کارهايي مثل «زير دندان سگ» يا «شب يک شب دو» و...
بله... من غير از داستان هاي فرسي نمايشنامه هايش را هم دوست داشتم و اجراهايش را هم ديده بودم. «شميم بهار» يا «فرسي» و يا در يک سطح ديگري «نعلبنديان»، کارهاي خوبي دارند. اما يک وقت است که آدم يک اثر ادبي را مي خواند و از آن لذت مي برد ولي آن اثر جايي در ذهن نمي گذارد. گاهي هم يک اثر را مي خوانيم و آن اثر افق تازه اي به ما مي دهد. خب کارهاي بعضي از دوستان به آدم لذت مي بخشد ولي در همين حد است و فراتر نمي رود.
مي رسيم به نويسندگاني که هم دوره و همکار شما در کانون نويسندگان بوده اند... نويسندگاني مثل دولت آبادي، گلشيري و...
از دولت آبادي، «پايان جغد» را خيلي دوست دارم. چون به نظر من در آنجا به اوج زبان روايي خودش رسيده است. اهميت اين کتاب در اين است که در آن، دولت آبادي بعد از نوشتن کتاب همه پسند کليدر که مطبوع طبع عموم بود، شيوه دگرگون کرده و اين کتاب را با يک زبان و بيان و نگاه ديگر نوشته است، که اين کار، يک شهامت اخلاقي مي خواهد. ضمن اينکه «دولت آبادي» پس از پايان جغد، در «سلوک» باز به تجربه اي ديگر دست زده. اگرچه «سلوک» نتوانست آن اعتبار «پايان جغد» را کسب کند. به نظر من، «دولت آبادي» يک نويسنده غريزي است و با قريحه نويسندگي زاده شده.