860 شماره
شنبه، 29 ارديبهشت 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
 
گفت وگو با جواد مجابي، داستان نويس
در ادبيات يتيم نيستيم


بخش اول

ادبيات داستاني ايران، همواره عرصه حضور جريان ها و تجربه هاي گوناگون و گاه ناهمگوني بوده. عرصه حضور همزمان و ناهمزمان ها به گونه اي که در يک دهه مثل دهه چهل، رئاليست ترين نويسنده ها در کنار نويسندگان سوررئاليست، تجربه گرا و... حضور داشتند و آثارشان به طور همزمان چاپ و منتشر مي شد. همين ويژگي است که تاريخ ادبيات داستاني ايران و روند آن را کمي پيچيده و در عين حال متنوع مي کند و هر نويسنده شايد اين روند را از منظر خود، طوري ببيند که روايت اش از آن و ارزيابي هايش شباهت به روايت و ارزيابي نويسندگان هم نسل او نباشد. آنچه مي آيد در واقع يکي از اين روايت ها است؛ روايت «جواد مجابي» که خود از نويسندگان مطرحي است که از دهه چهل به نوشتن پرداخته است.

***

با توجه به اينکه موضوع بحث مان، ارزيابي جايگاه نويسندگان معاصر ايران از نگاه شما - به عنوان نويسنده- است، ممکن است اول بفرماييد که خودتان در آغاز کار نويسندگي، از کدام نويسنده ايراني بيشترين تاثير را پذيرفته ايد؟

در ادبيات، خوشبختانه ما يتيم نيستيم و از زير بته هم در نيامده ايم و به بدنه يک فرهنگ غني و درخشان متصل هستيم يعني يک ادبيات هزار ساله. بنابراين من قبل از اينکه تحت تاثير يک نويسنده خاص باشم، تحت تاثير ادبيات ايران هستم و در زمينه ادبيات داستاني، طبيعتاً از کل متن هاي درخشان تاريخي، ادبي و عرفاني استفاده کرده ام و در درجه اول مديون آنها هستم و در واقع در زندگي از آنها شروع کرده ام.

بله، اما منظور من ادبيات داستاني معاصر ايران است. ادبياتي که با «يکي بود يکي نبود» جمالزاده شروع شده و همچنان ادامه دارد. اگر بخواهيد از نويسندگان معاصر ايران نام ببريد، اولين اسم هايي که به ذهن تان مي آيد، کدام ها است؟

طبيعتاً اولين نويسنده هايي که به ذهن من مي آيند، «جمالزاده» و «هدايت» هستند. «جمالزاده» با يک کتاب و «هدايت» با بيشتر کارهايش. از جمالزاده من فقط «يکي بود يکي نبود»ش را دوست دارم که نوع ارتباط گيري با مخاطب را به من ياد داد و به من آموخت که با تکيه بر زبان مردم و از درون يک فرهنگ، طوري سخن بگويم که مخاطب من به راحتي حرف ام را بفهمد. اما من بقيه کتاب هاي «جمالزاده» را خيلي دوست ندارم.

هدايت چطور؟

هدايت را همان طور که گفتم با چند کتابش دوست دارم، که يکي طبيعتاً «بوف کور» است و بعد از آن «علويه خانم»، «وغ وغ ساهاب» و «توپ مرواري»، که البته «توپ مرواري» را به اندازه «بوف کور» دوست دارم. در «بوف کور» ما با يک اثر هنري درخشان کابوس وار طرف هستيم که کل تاريخ ايران را به زمان حاضر احضار مي کند و پرتاب مي شود به زمان هاي گذشته و اثر، در اين رفت و برگشت ساخته مي شود. ولي «توپ مرواري» و «وغ وغ ساهاب» از اين نظر براي من اهميت دارند که در «توپ مرواري» من با يک طنز غريب و سياه و نيرومند روبه رو هستم. طنزي که نويسنده، آن را به هيچ قيد و بندي محدود نکرده و با بينشي عميق، تاريخ و زمان معاصر و همچنين سلسله ها و مسلک ها و اقوام را ديده و نظر خودش را بدون هيچ گونه پرده پوشي و تعارف مطرح کرده است. در واقع در اين کتاب، هدايت با صريح ترين شکل هنري با روزگار خودش روبه رو شده است.

کارهاي «علوي» را در مقايسه با «هدايت» چطور مي بينيد؟

کارهاي «علوي» اصلاً قابل مقايسه با کارهاي «هدايت» نيست. البته «چشم هايش» علوي به نظر من يک رمان عشقي و اجتماعي خوب بود و من وقتي اين کتاب را مي خواندم، شخصيت استاد ماکان - که به نحوي يادآور کمال الملک بود - برايم جالب بود. اما در کل، به نظر من «علوي» نويسنده متوسط متعادلي است. نويسنده اي که آثارش را با يک تعادل روحي نوشته است و آن جنوبي که در آدمي مثل «هدايت» هست يا آن ژرف نگري که در کار «گلستان» هست يا آن شوري که در کار «احمد محمود» هست در کار «بزرگ علوي» نيست. به نظر من اوج منحني کارهاي «علوي» در کتاب «چشم هايش» است.

به ژرف نگري که در کار گلستان هست اشاره کرديد... منظورتان ژرف نگري از چه زاويه اي است؟

به گمان من گلستان، يکي از مهمترين داستان کوتاه نويسان ماست و من تقريباً کار هيچ کس را با کار «گلستان» برابر نمي دانم. «گلستان» نويسنده اي است که توانسته با کلام فاخر، درست و آهنگيني که به نحوي با «بوستان» و «گلستان» سعدي مرتبط است، داستان هاي زيبايي از عصر ما بيافريند. نوع نگاه درخشان «گلستان» هنوز هم امروزي و پيشرو است و اگرچه او خودش را به گروه نويسندگان معترض، وابسته نمي داند اما اعتراضي که در کارهاي گلستان نسبت به رياکاري و حماقت عمومي وجود دارد، در کار کمتر کسي به چشم مي خورد.

کدام کار «گلستان» را بيشتر دوست داريد؟

«مدومه» را از همه کتاب هايش بيشتر دوست دارم. ولي تقريباً کمتر کاري از «گلستان» هست که نخوانده باشم و کارهاي او را همواره با علاقه خوانده ام. ولي به نظر من، بين کارهاي او، «مدومه» و «خروس» در اوج قرار دارند. در کل، «گلستان» نويسنده اي است که توانسته هنگام نوشتن، يک انسان متفکر و شعورمند باشد و اين حالت باعث مي شود من در برابر اين نويسنده نوعي ستايش يا همدلي داشته باشم.

بين نويسندگان نسل اول و دوم، در مورد «صادق چوبک» نظرهاي متفاوتي وجود دارد. شما جايگاه چوبک را در داستان نويسي معاصر چگونه ارزيابي مي کنيد؟

من و هم نسلانم، در جواني، چوبک را يک جور جانشين و ادامه دهنده راه هدايت مي دانستيم و البته اولين کتاب او يعني «خيمه شب بازي» هم اين قضيه را نشان مي داد.

البته خود من اولين بار، مجموعه «انتري که لوطيش مرده بود» را از چوبک خوانده بودم، که به نظر من مجموعه داستاني بسيار خوب و قوي است. بيان ناتوراليستي چوبک بسيار جذاب بود. من «تنگسير»ش را هم به عنوان يک کار حماسي دوست داشتم. ولي به نظر من «چوبک» به اوج کار خودش نرسيد.

راجع به سنگ صبور، نظرتان چيست؟

«سنگ صبور»ش را که خيلي دوست دارم. اگرچه معتقدم چيزهاي اضافي فراوان داشت. مثلاً آن بخش مفصل «شاهنامه» که وسط کتاب آورده، فکر مي کنم شکل کارش را شکسته است. هر چند الان با پديد آمدن «پست مدرنيسم»، عملاً مي بينيم که آوردن متني از گذشته در يک اثر ادبي تازه، دارد مد مي شود.

گويا وقتي «سنگ صبور» منتشر شد، خيلي از روشنفکرها به آن بد و بيراه گفتند؟

بله، البته به جز براهني که يکي از دقيق ترين و ستايش آميزترين نقدها را براي «چوبک» نوشت اگرچه کسي به شوخي گفته بود که هميشه ما مي خواستيم ببينيم، در اين شماره از فردوسي، براهني راجع به چوبک چه نوشته است.

شما کارهاي خود براهني را هم دوست داريد؟

من دو کتاب «براهني» را در زمينه ادبيات داستاني خيلي دوست دارم؛ يکي کتاب «آزاده خانم و نويسنده اش» که به نظر من همه کارهاي ديگر «براهني» در زمينه نوشتن، مقدماتي بوده براي رسيدن به اين رمان. ديگري هم، رمان «روزگار دوزخي آقاي اياز» که با توجه به سال نوشته شدنش که حوالي سال هاي 49 بوده، کار درخشاني است. البته خيلي ها اين کتاب را نخوانده اند، چون اين کتاب نابود شده است و من هم يک نسخه از آن را اتفاقي از طريق چاپخانه به دست آوردم. «روزگار دوزخي آقاي اياز» رماني است که انگار يک نفس نوشته شده و به نحوي شباهت هايي با «توپ مرواري» دارد.

اگر اشتباه نکنم، «سووشون» سيمين دانشور هم، حوالي همان سال هايي منتشر شد که «روزگار دوزخي آقاي اياز» بايد منتشر مي شد. آن رمان را در مقايسه با رمان براهني چطور مي بينيد؟

«سووشون» را به عنوان يک کتاب شيرين و خوش ساخت با بيان راحت و جذاب مي پسندم. اما من به ادبيات تامل خيلي اهميت مي دهم و وقتي مثلاً از «توپ مرواري» يا «سنگ صبور» يا «روزگار دوزخي آقاي اياز»، صحبت مي کنم به آن دنياي ذهني پر از خيال هاي عجيب و تاملات دقيق تاريخي و اجتماعي اش هم توجه دارم. براي همين به نظر من، گرچه در«سووشون» مسائل اجتماعي مطرح شده ولي در مجموع، کتابي است که به ژرفا نرفته است.

نقش و تاثير «آل احمد» را بر ادبيات داستاني ايران چقدر جدي مي دانيد؟

من «نفرين زمين» آل احمد را خيلي دوست داشتم و به نظرم از مدير مدرسه اش بهتر بود. اگرچه «مدير مدرسه» مشهورتر است. اما در «نفرين زمين»، «آل احمد» رابطه کشاورز با زمين و مساله اصلاحات ارضي را خيلي خوب مطرح کرده بود، چون بيش از هر نويسنده اي ظرايف زندگي روستايي را درک مي کرد. در حالي که خيلي ها داستان هاي مربوط به دهات و دهاتي را مي نويسند بي آنکه دهات و آدم هاي آن را عميقاً بشناسند. مثل آقاي «امين فقيري» يا «فريدون تنکابني» که البته «تنکابني» راجع به زندگي شهري مي نوشت. اما در شناخت شهر و مردم آن همان مشکلي را داشت که نويسندگاني مثل فقيري هنگام نوشتن از دهات و دهاتي داشتند. البته منظور من اسائه ادب به اين عزيزان نيست...

داشتيد در مورد آل احمد مي گفتيد...

بله، گفتم که نوع نگاه آل احمد را در نفرين زمين دوست دارم. همچنين نثر موجز، تلگرافي، مقطع و عصبي اش را که خيلي ها از آن تقليد کردند و موفق نشدند.

برخي منتقدين مثل براهني معتقدند بهترين کار آل احمد، سنگي بر گوري است؟

اين حرف از يک منظر درست است. چون در ادبيات ما، اثري مثل «سنگي بر گوري» نادر است. کمتر نويسنده اي است که به صيغه اول شخص بگويد من آدم ابله، نادان يا ضعيف و ترسويي بودم. همه دوست دارند ايده آل هاي خود را به قهرمان نسبت بدهند. اما اهميت «سنگي بر گوري» در اين بوده که در آن، قهرمان در ميدان افکار عمومي برهنه شده و اين موردي بسيار نادر است.

از احمد محمود، کدام کارهايش را بيشتر دوست داريد؟

من همه کارهاي احمد محمود را با علاقه خوانده ام. دوره اي بود که بيشتر شعر مي گفتم و قصه نمي نوشتم و در حوزه ادبيات داستاني هر کتابي را که در مي آمد مي خواندم. به نظر من «همسايه»هاي «احمد محمود» در زمان انتشارش يک حادثه بود. محمود در اين رمان توانسته با نثري ساده و ديالوگ هايي دقيق و بدون قهرمان بازي و قهرمان پرستي و اغراق در شخصيت ها و کردارها و... يک فضاي واقع گرا را با دقت مجسم کند. «داستان يک شهر» او هم به نظرم خوب بود، هر چند که پاره اي از صحنه هاي دودانگيزش، کمي از ارزش اثر کاسته است.

درخت انجير معابد چطور؟

درخت انجير معابد شروع بي نظيري دارد. جلد اولش هم قابل تامل است. ولي در نهايت، کتاب به لحاظ پيام اجتماعي که محمود به آن بسيار اهميت مي داد، دچار تناقض شده است. يعني قهرمان داستان که از رياکاري آسيب ديده در پايان با توسل به رياکاري بر رقيب خود تفوق پيدا مي کند.

مي رسيم به دو نويسنده شاخص دهه هاي سي و چهل يعني بهرام صادقي و غلامحسين ساعدي...

اين دو نفر که جزء نويسندگان محبوب من هستند. «بهرام صادقي» را به دليل طنز اجتماعي و سوررئاليسم انسان گرايش دوست دارم. خودش را هم چند بار ديده بودم. انسان مطبوع و شوريده اي بود و هر قصه اش که چاپ مي شد، طنيني گسترده در ادبيات پديد مي آورد. با ساعدي هم که خب يک رابطه ديگري داشتم و هم خودش را دوست دارم و هم کارهايش را. با ساعدي يک دوره طولاني رفيق بوديم و او را نويسنده اي مي ديدم پر از خيال و کابوس هاي انسان اين زماني و پر از عشق به مردم فرودست و نفرت از فرادستان. او آدمي بود که همان قدر به تمثيل و استعاره مي پرداخت که به بيان برهنه يک موقعيت.

بيشتر کدام کار ساعدي را دوست داريد؟

به جز «شب نشيني باشکوه» و «پيگماليون» و «خانه هاي شهرري» و «ماه عسل»، بقيه کارهايش را دوست دارم. مخصوصاً «ترس و لرز» و «واهمه هاي بي نام و نشان» را. البته رمان هاي «ساعدي» را هم دوست ندارم و به نظرم رمان هاي متوسطي هستند. من حتي مقالات سياسي ساعدي و کتاب هايي را هم که خارج چاپ کرده خوانده ام و جالب است بدانيد که «ساعدي» عاشق شعر هم بود ولي اين علاقه را هيچ وقت نشان نمي داد و در مجله الفبا هم هيچ وقت شعر چاپ نکرد. او کلاً خيلي از جنبه هاي خودش را نشان نمي داد. گرچه شخصي بود که به نظر مي رسيد همه جنبه هاي زندگي اش را اعتراف کرده است.

در آن دوران، نويسندگاني هم ظهور کردند که الان آثارشان کمتر در دسترس است... نويسندگاني مثل «شعله ور»، «مدرسي»، «شميم بهار» و... آثار آنها را هم مي خوانديد؟

اتفاقاً من «سفر شب» بهمن شعله ور را خيلي دوست داشتم و دوبار هم آن را خوانده بودم. «شعله ور» در اين رمان به تجربه اي درخشان در رمان نويسي دست زده. همان طور که «شميم بهار» با چند داستان کوتاهي که نوشت به تجربه اي درخشان در زمينه داستان کوتاه دست زد. از «تقي مدرسي» هم «يکليا و تنهايي او» را خيلي دوست دارم. اين رمان، جزء اولين تجربه ها در زمينه نثر توراتي بود و جايزه هم برد و خيلي مورد توجه جوان هاي آن دوره بود. همان طور که «باهو»ي «فرسي» در يک سطح ديگر خيلي مورد توجه بود. البته بعد از اينکه «شريف جان شريف جان» يا «آداب زيارت» مدرسي درآمد، ديدم آن نويسنده اي که شروع به آن زيبايي داشته، ادامه اش به آن زيبايي نيست. شايد بعضي از نويسنده ها در مملکت خودشان به آن شکفتگي نهايي مي رسند.

به «فرسي» اشاره کرديد... غير از «باهو» کارهاي ديگرش را هم دوست داشتيد... کارهايي مثل «زير دندان سگ» يا «شب يک شب دو» و...

بله... من غير از داستان هاي فرسي نمايشنامه هايش را هم دوست داشتم و اجراهايش را هم ديده بودم. «شميم بهار» يا «فرسي» و يا در يک سطح ديگري «نعلبنديان»، کارهاي خوبي دارند. اما يک وقت است که آدم يک اثر ادبي را مي خواند و از آن لذت مي برد ولي آن اثر جايي در ذهن نمي گذارد. گاهي هم يک اثر را مي خوانيم و آن اثر افق تازه اي به ما مي دهد. خب کارهاي بعضي از دوستان به آدم لذت مي بخشد ولي در همين حد است و فراتر نمي رود.

مي رسيم به نويسندگاني که هم دوره و همکار شما در کانون نويسندگان بوده اند... نويسندگاني مثل دولت آبادي، گلشيري و...

از دولت آبادي، «پايان جغد» را خيلي دوست دارم. چون به نظر من در آنجا به اوج زبان روايي خودش رسيده است. اهميت اين کتاب در اين است که در آن، دولت آبادي بعد از نوشتن کتاب همه پسند کليدر که مطبوع طبع عموم بود، شيوه دگرگون کرده و اين کتاب را با يک زبان و بيان و نگاه ديگر نوشته است، که اين کار، يک شهامت اخلاقي مي خواهد. ضمن اينکه «دولت آبادي» پس از پايان جغد، در «سلوک» باز به تجربه اي ديگر دست زده. اگرچه «سلوک» نتوانست آن اعتبار «پايان جغد» را کسب کند. به نظر من، «دولت آبادي» يک نويسنده غريزي است و با قريحه نويسندگي زاده شده.
وجدان شريف استقلال نويسنده

مي توانم بگويم که من سي وشش، هفت سال است که آقاي دکتر مجابي را مي شناسم و افتخار آشنايي و دوستي با ايشان را دارم. در بسياري موارد با يکديگر همکار بوده ايم، همکاري ما از مجله فردوسي آغاز مي شود و بعد در روزنامه اطلاعات که ايشان مسائل فرهنگي اش را دوره اي عهده دار بود، گاهي مطالبي را آنجا به ايشان مي دادم. بعد از انقلاب در جاهاي مختلف اين همکاري ادامه داشت. در سال هاي قبل و بعد در دهه 60 به بعد، در دنياي سخن و تکاپو با هم عضو شوراي نويسندگان بوديم و در جمع مشورتي از همان آغاز با هم در تمام مسائل همکاري مي کرديم و از احوال همديگر خبر داشتيم.

حقيقتش اين است که شايد يکي از صميمي ترين و مشفق ترين دوستان خود را در وجود ايشان مي يابم. نه تنها شاهد کارکردن يکديگر بوده ايم بلکه من شاهد رشد سخت و مشکل او در يک فضاي بسيار بسيار مشکل بوده ام با ابعاد مختلفي که دکتر مجابي داشته است. او بدون شک يکي از بهترين روزنامه نگاران کشور ماست. مي دانيد روزنامه نگاري در ايران مساله فوق العاده خطرناکي است. خطري از دو سو که يا آدم از اين ور مي افتد يا به آن ور و گرفتاري هاي عجيب و غريب پيدا مي شود. مجابي شرافت قلم روزنامه نگاري کشور ماست و بدون شک سرمشق بسياري از روزنامه نگاراني است که الان در همه شان او را از استادان مسلم روزنامه نگاري کشور مي دانند.

من از نزديک سال ها شاهد رشد شعر و شاعري او بوده ام، از آن مراحل اوليه سادگي که در کار نيما ديده مي شود تا به امروز که وزن هاي مرکبي را در شعرهايش به کار مي گيرد و در عين حال تامل خيلي خيلي جدي در تاريخ گذشته، که جاها و مکان هاي فرهنگي و بعد روحيه هاي فرهنگي را به همديگر نزديک مي کند. در واقع سروکارمان با ناخودآگاه جمعي ذهنيت شاعرانه است. مجابي يکي از طنزنويس هاي خيلي جدي کشور ماست، نه طنزنويسي خيلي ساده يا طنز روزنامه نگارانه، که گاهي به اصطلاح خيلي بيروني و شامل طعنه هاي مستهجن است، بلکه طعنه زننده به آن ريشه اصلي خنده، روحيه طنزآميز دروني که در صحبت هايش نيز آن را شاهد هستيم. در پشت سر طنزنويس هاي بزرگ زبان فارسي از انوري و سنايي و به يک معنا حافظ و البته در کنار عبيد و بعد از آن دهخدا و نسيم شمال. حالا مي توانيم بگوييم طنزنويسي است به صورت خيلي خيلي جدي. شناساي دقيق و علمي طنز در هرچند جرگه طنز حتي کاريکاتور هم.

در عين حال مجابي يکي از کساني است که قصه کوتاه فارسي را اعتلا بخشيده است و مجموعه قصه هاي کوتاهش را شما در بيرون مي بينيد و شما شاهد اين مي شويد که اشتغال ذهني يک نفر به ادبيات طوري است که مدام در حال نوشتن بوده، حقيقتش اين است که فعاليت اين جوري يعني دائم و مستمر با شخصيت هاي متنوع کار فوق العاده مشکلي است.

اين مرد وجدان شريف استقلال نويسنده در کشور ماست. يکي از زيبايي هاي زندگي مجابي اين است که کوچک ترين شائبه اي از تظاهر و اغراق و به قول معروف بزرگ گفتن و درشت گفتن در او نيست. به علت اين خصايص نيک انساني اوست که مجابي دوست نزديک قطب هاي مختلف روشنفکري ايران بوده است. در طول اين سال ها به ندرت اتفاق مي افتد که يک نفر بتواند با تمام اين مجموعه، با همه اينها دوستي خيلي نزديک داشته باشد. مثلاً فکرش را بکنيد که يکي از مشاوران عالي احمدشاملو بوده، با تمام رمان نويس ها به استثناي يکي رفاقت کرده است. دوست نزديک غلامحسين ساعدي بوده است در عين حال از نزديک ترين آدم ها به مجموعه روشنفکران کشور بوده و اين روابط آن شخصيت متين، متواضع و در عين حال فوق العاده موشکاف را نشان مي دهد که بر همه چيزهايي که خيلي سخت و دشوار حتي تراژيک و غم انگيز است درنگي از رندي و طنز و گذرا بودن همه فجايع دارد. در عين اين که اميدي به روشني و نيکي در جهان دارد.

جلسات مختلفي با هم بوده ايم، در کانون و مجلات، گاهي در جلسات سه شنبه که يکي از بهترين جلسات شعر و شاعري در دهه 60 و 70 بود. من شرکت مي کردم و دکتر مجابي در جلسات خانه ما و قبل از آن در جلسات چهارشنبه حاضر مي شد. در واقع بخشي از تاريخ فرهنگ سي ، چهل سال زندگي گذشته ماست.
خورشيد دريا و يک اتاق تنها



سميرا قرائي؛ بي ترديد وولف از تاثيرگذارترين و نوآورترين نويسندگان قرن بيستم است. گذر از کاربرد پلات و ساختار در رمان، بهره گيري از جريان سيال ذهن، تاکيد بر جنبه روان شناختي شخصيت ها، نمايش جامعه سلسله طبقاتي و پسامدهاي جنگ، نام وولف را در ميان سردمداران جنبش ادبي مدرن و در کنار نام هايي چون تي.اس.اليوت، ازرا پاوند، جويس و گرترود استاين قرار مي دهد. ماليخولياي وولف که باعث شد بخشي از زندگي اش را در آسايشگاه رواني سپري کند، صداهايي که مي شنيد و نگاهش به خودکشي که برخلاف نگاه جامعه اي بود که در آن زندگي مي کرد، به بسياري از مقاله ها و آثار او راه يافته اند و از زمان مرگ او تا به امروز دستمايه تحقيقات بسياري بوده اند. اين نوشته کوتاه نمي خواهد و نمي تواند به وولف بپردازد، تنها توضيحي کوتاه است بر آنچه مهدي غبرائي در مقدمه ترجمه اش از «موج ها»ي وولف نوشته است. غبرائي بعد از چهار سال اين ترجمه را به پايان برده و کتاب در حال حاضر مراحل پس از چاپ را مي گذراند. آنچه در پي مي خوانيد در ابتدا مقدمه اين کتاب بوده، اما غبرائي پس از يافتن چاپ تازه اي از کتاب (انتشارات آکسفورد) که مقدمه مفصل و روشنگري داشته، به سراغ آن مقدمه رفته و آن را جايگزين مقدمه قبلي کرده است. نوشته زير مقدمه قبلي کتاب موج ها، تجربي ترين کتاب وولف، با ترجمه مهدي غبرائي است.



اگر بخواهم پنج اثر منثور ادبي قرن بيستم را نام ببرم که آدمي را از جا مي کند و به جهان ديگري پرتاب مي کند و جان جهان در آن است و سرشار است از عنصر جنون و خيال و مرزهاي تخيل آدمي را در هم شکسته و آتش در آنها موج مي زند، تا آنجا که من مي دانم اينها عبارتند از رمان عظيم پروست زمان گمشده و زمان بازيافته، اوليس جويس، دفترهاي مالده لائوريس بريگه از ريلکه، موج ها از ويرجينيا وولف و بوف کور هدايت.

اگر در اين جهان که تاکنون ابعاد شش ميليارد سال نوري آن را محاسبه کرده اند (و ما خود در برابر اين عظمت غباري بيش نيستيم) جاي باليدني باشد، خوشحالم دو رمان از اينها را من به فارسي ترجمه کرده ام و به قدر غبار بال پروانه اي به هستي خود و ديگران افزوده ام. به اين ترتيب يکي از آرزوهاي ديرينه من جامه عمل به خود پوشيده است. به هرحال لزوم ترجمه مجدد رمان «موج ها» سال ها احساس مي شد، اما سر سودازده و دل بي پروايي مي طلبيد که نه از خطر بهراسد و نه از طعن حاسدان و راه اقيانوس در پيش بگيرد، که؛

در ره منزل ليلي که خطرهاست بسي

شرط اول قدم آن است که مجنون باشي

اينک که چند سالي از ترجمه دفترهاي مالده... مي گذرد و باز نعش عزيز ديگري بر دوشم سنگيني کرد و مي کند، اين حال دست داد. اينکه چقدر موفق شده ام، قضاوتش با ديگران است. همين قدر بگويم که من هم مايه اي از عشق و جنون در کار کرده ام، اما؛

حديث عشق چه حاجت که بر زبان آري

به آب ديده خونين نوشته صورت حال

***

وجه اشتراکي که در ريلکه و ويرجينيا وولف ديدم، اين است که هر دو مي کوشند احساسات و انديشه ها، خلجان ها و اضطراب هاي روحي و... را در قالب کلام بريزند و کلام و سبک هاي مرسوم از آن تن مي زند. به عبارت ديگر مي خواهند آنچه ناگفتني است، آن ببينند، يا آن گويند. اين کار توان و طاقتي مي طلبد ماوراي زميني، به علاوه در مورد وولف سبک خوددارانه تر و با فراغت بيشتر از احساسات و رمانتيسيسم است و آن خويشتنداري معروف انگليسي در کلامش موج مي زند و از اتکاي ريلکه به عرفان و هر آنچه ماوراي زميني است در نزد او خبري نيست. سرسختي و تسليم ناپذيري او را هم بايد افزود (چنان که در زندگي شخصي خود هم نشانش داد). مي گويد؛ بجنگ، تسليم نشو، ولي حال همان غريق را دارد که تا مي تواند مقاومت مي کند و توانش که به انتها رسيد، مي گويد؛ «نيزه در دست... شکست ناپذير و از پا نيفتاده، خود را به سويت پرتاب مي کنم، اي مرگ،»

***

و اما چرا ترجمه مجدد؟ ترجمه اول اين رمان را پرويز داريوش در سال 1356 به نام خيزاب ها به چاپ رساند. عنوان خيزاب ها گرچه ظاهراً زيباتر است و مخالف ستيز و طبعاً مدافعان سرسختي دارد (يادش بخير، برادرم هادي هم مي گفت چرا همين عنوان را روي ترجمه نمي گذاري؟) اما به نظر من سراسر رمان، مستقيم و غيرمستقيم، به موج اشاره دارد و بارها ملودي آن تکرار مي شود و منظور همان موج هايي است که سر به ساحل مي کوبند و در هم مي شکنند (کنايه از زندگي ما) نه خيزاب که از ترکيب دو کلمه خيز (مرخم خيزش) به اضافه آب ساخته شده و امواج کوه پيکر کشتي شکن را به ذهن متبادر مي کند.

گذشته از شهامت مترجم که قريب سي سال پيش سراغ چنين رماني رفته و توانسته 20 تا 30 درصد آن را درآورد و کوره راهي ليز و لغزان ايجاد کند که من بتوانم هر دم در معرض سقوط از آن صعود کنم، متاسفانه مترجم سلف من سهل انگاري هاي نابخشودني به خرج داده و حتي نگاهي به فرهنگ هاي لغات زمان خود هم نينداخته و در نتيجه گذشته از کج فهمي ها و ساختار غلط بسياري جملات فارسي، گاهي اسامي گياهان و گل ها و پرندگان را هم غلط ترجمه کرده و کار اشتباه و بي دقتي را به جايي رسانده که واژه ساده dragon-fly به معناي سنجاقک را (لابد با توجه به جزء اول کلمه که به تنهايي اژدها معنا مي دهد) دو بار پروانه اژدهاشکل معني کرد؛ يا minoes را که ماهي قنات يا به زعم من شمالي کولي ريزه است، سقائک (مرغ سقا) ترجمه کرده. اينها مشت نمونه خروار است و کار از اين اشتباهات لپي در گذشته. به نحوي که من کسي را سراغ ندارم که توانسته باشد بيش از چند صفحه از اين ترجمه يا ترجمه رمان خانم دالووي را از همين مترجم بخواند.

غير از اين نکات فني، متاسفانه مترجم سلف من چند نکته اساسي را در مورد اين رمان درنيافته است. اين نکات عبارتند از؛

1- رمان شعري است بلند در قالب نثر.

2- نويسنده کوشيده، به ويژه در مقدمه هر فصل، با واژگان نقاشي کند، آن هم به زعم من نقاشي پست امپرسيونيستي که بيشتر به سبک پوآنتيليست ها و به ويژه سورا نزديک است. يعني کل تابلو از نقطه چين هايي تشکيل مي شود که مجموعاً يک امپرسيون را مي سازند.

3- که مهم تر و اساسي تر از همه جا در فصل آخر پديدار شده، اين است که يک راوي - برنارد - علاوه بر خودش در قالب پنج راوي ديگر فرومي رود و با يک تک گويي 50 صفحه اي رمان را تمام مي کند. نويسنده با اين کار دست به عملي تقريباً محال زده و بنا به گفته بسياري از ناقدان در آن موفق شده است. به همين دليل مترجم پيشين اين 50 صفحه را ترجمه نشده رها کرده است،

«خدا را شکر از باب تنهايي که فشار چشم و تمناي تن و هر نيازي به دروغ و جمله پردازي را از بين برده.»

اين کلام ويرجينيا وولف است از قول برنارد در اواخر همين کتاب و نه تنها اين، بلکه بسياري از حرف ها همان است که بايد بگويم؛ جانا سخن از زبان ما مي گويي. دليل اينکه جانم را شيفته کرد، درست همين ها است، به اضافه نگاه هستي شناسانه او. پس از ترجمه رمان ساعت ها (که مي دانيد نويسنده ويرجينيا وولف را هم به صورت يکي از شخصيت هاي رمانش در حال نوشتن رمان خانم دالووي زنده کرده و در نتيجه دو، سه صفحه اي از رمان خانم دالووي را در ساعت ها آورده، بار ديگر توجهم به رمان هاي ويرجينيا وولف جلب شد. خانم دالووي و اتاق جيکوب را خواندم و از هر کدام براي طبع آزمايي چند صفحه ترجمه کردم. اما سراغ موج ها که رفتم و آن را سرشار از حس و حلاوت ديدم، ديگر رهايم نکرد و قريب چهار سالي اسير آن هستم و دست به کار برگرداندنش شدم. چون معتقدم؛

به راه باديه رفتن، به از نشستن و خفتن

که گر مراد نيابم، به قدر وسع بکوشم

رمان موج ها در زمان خود نوآوري هايي کرده و موافقت و بعضاً مخالفت هايي برانگيخته (از جمله گفته اند فصل آخر رمان ابهامات زيادي دارد) اما همگان به اهميت و سترگ بودن کار ويرجينيا وولف اذعان داشته اند. موج ها مرکب از 9 فصل است (در اصل با فاصله چند سطر، بدون شماره گذاري، که من فقط در ترجمه فشارسي براي سهولت خواندن هر فصل را از صفحه مستقل شروع کرده ام) و در ابتداي هر فصل به مقتضاي آن دو، سه صفحه وصف، با حروف ايتاليک، آمده و با فاصله 5-4 سطر تک گويي ها شروع مي شود. وصف ها هميشه از خورشيد و دريا آغاز مي گردد و طبعاً لحن اديبانه تري دارد و صحنه پانوراما (نماي باز، عمومي يا کلي) است و بعد نم نمک بسته مي شود و به جنگل و باغ و خانه و اتاق مي رسد. هر 9 فصل را که کنار هم بگذاريد تشکيل يک روز را مي دهد. اما تک گويي هاي 9 فصل از يک عمر راويان روايت مي کند، از کودکي و مدرسه، تا دانشگاه و ازدواج بعضي ها و مرگ يکي از دوستان مشترک شان- پرسيوال که در داستان حضور غير مستقيم دارد- و رودا، که يکي از راويان است. رابطه اين وصف ها و يک عمر زندگي راويان را مي توان دريافت.

رمان 6 راوي دارد، سه پسر (مرد) و سه دختر (زن). فرق شگرد (تکنيک) روايت با مثلاً مرگخواب (گوربه گور) يا خشم و هياهو- که کمابيش همزمان نوشته شده اند- اين است که به صورت تک گويي (Soliloquey) در هر فصل (جز فصل آخر) درهم تنيده است و هر فصل به يک راوي تنها تعلق ندارد و کم تر خطاب به ديگري است. تفاوت ميان soliloquey و interior monologue (دل گويه) را هم مي گذارم به عهده منتقدان که نه در حوصله من است و نه در تخصص من.

ناگفته نماند که آنقدر خودبين و غافل نشده ام که ادعاي نقد اين رمان يا ساير آثار ويرجينيا وولف را داشته باشم، يا بگويم اين بهترين ترجمه ممکن است، برعکس، آن 20 تا 30 درصد را به 80 تا 90 درصد رسانده ام. باقي اش بماند براي نسل آينده. زيرا عظمت اين نويسنده بيش از اينها است و من در برابر انديشه و هنرش جز تحسين و خاکساري چيزي ندارم. به علاوه، در عصر نظريه مرگ مولف و چون و چرا در قدر قدرت بودن او و به رسميت شناختن اقتدار خواننده و مختار گذاشتنش در تعبير و تفسير متن، ديگر تکليف مترجم روشن است. خيلي که به مترجم امتياز بدهيم (در صورت صحت و سلامت ترجمه) مترجم هم يکي از خوانندگان است که فقط چند بار متن را به دقت خوانده و يکي دو بار نوشته. بنابراين برداشت او از متن حداکثر يکي از برداشت هاي ممکن است و خواننده مختار است آن را بپذيرد يا بخشي يا همه اش را دور بريزد.
مروري بر آثار نويسنده انگليسي مايکل مورکوک
جدال ميان فرشتگان
عليه تالکين

مدتي پيش در يک جلسه ادبي در شيراز، قرار بود که من يکي از داستان هاي فانتزي جن ولف را که اخيراً ترجمه کرده بودم بخوانم. در پايان آن جلسه، اين بحث پيش آمد که براي بسياري از منتقدان آکادميک ادبيات، تنوع و تکثر چشمگيري که در تمام جهان در عرصه فانتزي اتفاق افتاده و حجم بالاي نوآوري ها و فراروي ها در اين ژانر، بيشتر تداعي کننده نوعي سرسام ادبي است، به طوري که نه مي توانند راجع به آنها انتولوژي هاي کلاسيک و قطور تهيه کنند و نه حتي مي توانند آنها را طبقه بندي کنند. فانتزي به سرعت تغيير شکل مي دهد، با تمامي گونه هاي ادبي وحشت، کارآگاهي، ماجرايي، روانشناختي و... ترکيب مي شود و حاصل اين امتزاج هم، هميشه چيزي است که بيش از پيش، سلطه بي چون و چراي فانتزي را بر ادبيات معاصر جهان نشان مي دهد. اين موضوع ذهن مرا خيلي مشغول کرد تا اينکه اخيراً با آثار و نظريات مايکل مورکوک، نويسنده سرشناس انگليسي، آشنا شدم و متوجه شدم که او رمان هاي فانتزي را با وجود آن همه تنوع و گوناگوني که ذکر کرديم، بر اساس منطق داستاني و ريشه هاي نظري، به دو گروه اصلي، سنت تالکيني و سنت مروين پيکي، تقسيم مي کند و دلايل تعلق خاطر خود به دسته دوم را شرح مي دهد.

مورکوک مروين پيک را در مقابل تالکين قرار مي دهد و او را نويسنده اي بسيار عميق و قابل تحسين مي داند.

مروين پيک (1968- 1911) نويسنده اي انگليسي و هم دوره تالکين بود که بر خلاف تالکين، حتي تا سال ها پس از مرگ نيز مورد توجه قرار نگرفت و تريلوژي مهم او Gormenghast سال ها به حيات زير زميني خود ادامه داد. اين رمان ماجراي زندگي کابوس وار فردي به نام تيتوس است که از کودکي در قلعه Gormenghast و در ميان اشباح و توهمات آن محصور بوده و در جواني تصميم به فرار مي گيرد. اما سرانجام هنگامي که در انتهاي رمان موفق مي شود و قدم به جهان واقعي مي گذارد، آن را بسيار مخوف تر و تاريک تر مي يابد، پس به ناگاه استحاله مي يابد و به صورت يک زامبي در پهنه جهان، سرگردان مي شود.

Gormenghast، برخلاف سه گانه مشهور تالکين، ارباب حلقه ها، رمان خوشبينانه اي نيست بلکه اثري است گوتيک، مملو از فضاهاي سياه و کابوس هاي کافکايي، با مضمون تنهايي، سرگشتگي و از خود بيگانگي انسان و اين ايده را مي پروراند که هر اتحادي ميان انسان ها، فقط مي تواند اتحادي به سوي مرگ و تباهي باشد. اين مساله مهمترين تفاوت هستي شناختي پيک و تالکين است؛

مروين پيک با وجود تجربه در ژانر فانتزي، از مواجهه با مغاک حقيقت نمي گريزد و مستقيماً با آن رودررو مي شود. رمان او همچون شرابي به زهر حقيقت آلوده مي شود و در اثر اين امتزاج، به معجوني کشنده بدل مي شود که نه مي تواند پالايش کند و نه به دنبال آرامش است. آرامش، هدف رمان مدرنيستي قراردادي است و رمان آرامش بخش مورد علاقه طبقه متوسط، موظف است که هيچ گونه سرپيچي، غافل گيري و تناقضي دربر نداشته باشد. به نظر مورکوک اگر اين قول را بپذيريم که رسانه همان پيام است، آنگاه ديگر فرقي نمي کند که اين نوع رمان قراردادي توسط چه کسي نوشته شود؛ نايپل، اتوود يا تالکين. همگي کارکردي يکسان دارند.

تالکين اسير نوعي خوشبيني ساده لوحانه انگليسي است که مبناي آن دور زدن حقيقت و طفره رفتن از مواجهه مستقيم با آن است. مايکل مورکوک مي گويد؛ من ارباب حلقه ها را دوست نداشتم، چرا که از حس تراژيک زندگي تهي بود و من اصلاً براي مقابله با اين اثر شروع به نوشتن کردم و سعي کردم از قانون اصلي اين رمان ـ چند نفر با کمک هم مي توانند بر مشکلات بزرگ غلبه کنند ـ سرپيچي کنم. من مثل مروين پيک، از تنهاياني نوشتم که نمي توانند با ديگران همراهي کنند و به همين دليل جامعه آنها را دوست ندارد. به ياد دارم که تالکين مي گفت براي کسب آرامش مي نويسد، در حالي که پيک فرياد مي زد؛ مي نويسم تا دريچه ها را خرد کنم.

نويسندگي با اعمال شاقه

مايکل مورکوک در سال 1939 در لندن متولد شده است. او کار خود را با ويراستاري آغاز کرده و مهمترين فعاليتش در اين حرفه، ويراستاري مجله New Worlds، ويژه داستان هاي علمي ـ تخيلي و فانتزي بوده، جايي که اولين آثار نويسندگان مهمي چون جي. جي. بالارد و برايان الديس زير نظر مورکوک منتشر مي شده است. مورکوک در اثر آشنايي با سري ماجراهاي تارزان نوشته ادگار رايس باروز که در آن مجله منتشر مي شد، به نوشتن کرد و پيش از همه چيز به سراغ هجو و پارودي رفت؛ «کين در سياره مريخ» را در هجو باروز نوشت و سري ماجراهاي «کورنليوس» را در هجو تالکين.

ادامه دارد
ادبيات امريکا؛ دهه هاي 1940 و 1950
تخيل هاي ليبراليستي و اگزيستانسياليستي
وقتي امپراتوري ژاپن در دسامبر 1941 به پرل هاربر ايالات متحده امريکا حمله کرد، صرفاً امريکا را وارد دومين جنگ جهاني قرن نساخت؛ بلکه اقتصاد آن را دگرگون کرد و هدف ملي آن را جهتي دوباره بخشيد و نقش آن به عنوان ابرقدرت بزرگ بعد از جنگ را تعيين ساخت. دوران رکود اقتصادي پايان يافت چرا که بودجه نظامي اقتصاد ملي را تقويت کرد و پس از جنگ، ايالات متحده به عنوان دولتي ظاهر شد که از رفاه مالي فزاينده اي برخوردار است. جنگ امريکايي ها را عليه ملتي توتاليتر متحد ساخت و از همين رو جناح چپ و گرايش هاي مارکسيستي دهه 1930 همراه با عللي اقتصادي که موجد آنها بودند، از بين رفتند.

همين که مناقشه پايان يافت و عصر سروري امريکا آغاز شد، خود رمان امريکايي هم نقش جهاني جديدي به خود گرفت. نويسندگان امريکايي به شکلي بين المللي خوانده مي شدند و به شکلي فزاينده به عنوان نمونه هاي اعظم ادبيات مدرن متأخر مطالعه مي شدند. در کل فرهنگ هاي غربي، نوعي حس و معناي آشکار شکستگي و پراکندگي به وجود آمده بود و از همين رو، نويسندگان خود را با حسي از تغيير تاريخي عميق سازگار کردند. در عمل، مدرنيسم به پايان رسيده بود؛ شماري از چهره هاي بزرگ آن، حول وحوش جنگ مرده بودند (ييتز و زيگموند فرويد در سال 1939 و جيمز جويس و ويرجينيا وولف در سال 1941) و باقي از سلين گرفته تا پاوند سياست هايي فاشيستي اختيار کرده و سرسپردگي خود را به آن اعلام کرده بودند. نوشتار آلماني و ايتاليايي که مجبور بود از نقطه صفر آغاز کند، داستان بريتانيايي در کار سازش خود با دوران مابعدامپرياليستي و دولت رفاه جديد بود. داستان فرانسوي محک جديدي براي تعهدات مدرن از طريق داستان هاي اگزيستانسيال سارتر و کامو درمي انداخت. داستان امريکايي نيز برخي از چهره هاي تجربه گراي خود را از دست داده بود؛ فيتزجرالد و ناتانائل وست هر دو با چند روزي اختلاف در سال 1940 در هاليوود درگذشتند، اندرسن در سال 1941 مرد، گرترود استاين در سال 1946 درگذشت در حالي که در بستر مرگش هم اين سوال بر لبانش بود که؛ «پرسش غاصليف چيست؟» ديگر چهره هاي سرشناس دهه هاي 1920 و 1930 هنوز به نوشتن ادامه مي دادند و همينگوي، فاکنر و استاين بک همگي در دهه 1950 و اوايل دهه 1960 جايزه نوبل بردند که اين موضوع بازتاب قدرت و اهميت بين المللي جديد داستان امريکايي است. با وجودي که روحيه مدرنيستي اين افراد بهتر درک شده بودند و از همين طريق بر نسل جديد بسيار تأثيرگذار بودند، عمدتاً دوران خوش نويسندگي شان را پس پشت نهاده بودند. در اين ميان، همدلي هاي سياسي اي که نويسندگان در دهه 1930 بدان ها دل بسته بودند، بايد از نو مورد ارزيابي قرار مي گرفت و آنها مجبور بودند خود را با شرايط دوران بين المللي، پرتشويش و با اين حال، نومحافظه کار تطبيق دهند. اقدامات ليست سياه روشنفکران طرفدار کمونيسم که سناتور جوزف مک کارتي به راه انداخته بود، خبر از دوران تازه اي از ضديت با روشنفکران را مي داد که در حال شکل گيري بود، اگر چه نکته حائز اهميت تر اين واقعيت بود که اين دوران تازه در جست وجوي روشنفکران خود بود تا بر عقايد ليبراليستي بين المللي تأثير بگذارند، تا در دانشگاه ها درس بدهند و گذشته آوانگارد خود را به کناري نهند. از نويسندگان امريکايي خواسته مي شد تا بيانگر ورود امريکا به مرکز تاريخ جهان جديد باشند و در ضمن از آنان خواسته مي شد تا از عصر هم نوايي مادي گرايانه پشتيباني کنند.

براي منتقدان دهه 1930، شرايط نوميدکننده بود. جان آلدريج در «پس از نسل باخته» (1951) مي گويد که نوشتار امريکا اکنون از انرژي هايش عاري شده است، در ضمن فاقد هر گونه يقين اخلاقي، اسطوره اي يا هنري است که بتواند هنري جدي خلق کند. ملکوم کاولي در «موقعيت ادبي» (1954) مدعي مي شود که همکاري نويسندگان با روند روزمره دانشگاهي موجد عصري مي شود که فاقد خلاقيت بلکه سرشار از نوعي نقادي ادبي کسل کننده است. حتي در سال 1959، وقتي نسلي جديد از رمان نويسان امريکايي به وضوح ظهور کرده بودند، اروينگ هاو در مقاله اي با نام «جامعه توده اي و داستان پسامدرن» نوشته بود که عملاً ناممکن شده است که در جامعه رفاه زده کنوني امريکا به انسجام هنر ادبيات رسيد، در جامعه اي که «نسبتاً آسوده خاطر است، نيمي اداره تامين اجتماعي و نيمي پادگان است و در آن جماعت منفعل، بي اعتنا و اتميزه يا جدا از هم مي شوند». از نظر هاو، عصر مدرنيسم واقعاً به پايان رسيده بود و رمان در نبردي براي يافتن فرمي جديد بود، اگر چه سوال او اين بود که آيا غجامعه نويسندگانف توان تجربي انجام چنين کاري را دارد يا نه. با اين حال، اينک آشکار شده بود که نوعي داستان جديد در حال برباليدن در امريکا است که هم شکل يافته از ميراث رئاليسم اجتماعي امريکا در دهه 1930 است و هم شکل يافته از گشودگي گسترنده نوشتار امريکايي به تأثيرات بين المللي، به خصوص تأثيرات مدرنيسم اروپايي. اين نويسندگان آگاه از ميراث مدرنيسم، هم دل مشغول خلق ثبت اخلاقي دوراني موهش بودند و هم در حال ساخت نوعي روح جديد ليبراليسم.


در ادبيات يتيم نيستيم
وجدان شريف استقلال نويسنده
خورشيد دريا و يک اتاق تنها
جدال ميان فرشتگان
تخيل هاي ليبراليستي و اگزيستانسياليستي
نويسنده اي چند وجهي
ادامه «بر باد رفته» به قلم مک کيگ
فهرست نهايي جايزه کتاب تريليوم کانادا
مراقب شايعات کذب باشيد
پاموک براي دريافت مدرک دکتري به وطن بازگشت

نويسنده اي چند وجهي

حالا ديگر خوانندگان اين صفحه احتمالاً مي دانند که مجابي نمونه اي از روشنفکران اروپايي است؛ شعر مي نويسد، نقد شعر، داستان، نقد داستان، يادداشت هاي طنزآميز، فيلمنامه و غيره مي نويسد، در مورد هنرهاي تجسمي صاحب نظر است، نقاشي هم مي کند و غيره. اما اين جا بحث ما فعلاً مجابي نويسنده است؛ مجابي اي که داستان هاي کوتاه مي نويسد و رمان؛ يادداشت هاي طنزش را، که از قضا مهم ترين نوشته هايش هم هست، به کناري مي گذاريم، پس فعلاً مي رويم سراغ نويسنده «کتيبه و ايوب»، «شهربندان»، «شب ملخ»، «موميايي»، «عبور از باغ قرمز»، «برج هاي خاموشي» و غيره. به سراغ نکته اي تلخ مي رويم؛ مجابي داستان هايش را از دهه پنجاه مي نويسد و تا حالا هم از نوشتن داستان دريغ نکرده است اما چرا وقتي بحث داستان نويسي ايران مي شود، نام «مجابي» کمي دير يادمان مي آيد؟

اين که شهرت نويسنده اي چندان زياد نباشد، به معناي آن نيست که نويسنده اي خوب نيست بلکه معنايش اين است که طرز نوشتار او با طرز نوشتار غالب نمي خواند و نوشته هاي مجابي هم از همين دست است؛ البته اين پرانتز را هم بايد باز کرد که (با عرض معذرت) مجابي نويسنده آنچنان خلاقي نيست که بگوييم نوشته هايش نوعي «خلق از هيچ» است و از اين رو غريب مي نمايد. مجابي آدم پرکاري است و در حوزه هاي بسياري قلم مي زند، که البته باز هم اين دليل آن نمي شود که آدم نويسنده بدي باشد، کافي است ياد «ژان پل سارتر» بيفتيم تا اين دليل را از سر بيرون کنيم. پس مشکل مجابي چيست؟ به نظر مي رسد مجابي اختيار قلم خودش را ندارد، وقتي داستان مي نويسد ناگاه هواي شعر نوشتن به سرش مي افتد و گاهي بالعکس. داستان مي نويسد و ناگاه ياد روزگار روزنامه نگار بودنش مي افتد و شروع مي کند به نوشتن گزارش، ماوقع و غيره. از همه مهم تر، او نويسنده اي است که چندان هم به سنت رئاليسم، مخصوصاً از نوع ايراني اش (که تا حدي ترکيبي است از نوعي مدرنيسم جريان آگاهي يا سيال ذهن و رئاليسم ناب امريکايي)، پايبند نيست و هم مي خواهد به تعهد اجتماعي اش بپردازد و نتيجه آن مي شود که زيادي از حد به دام «تمثيل نويسي» مي افتد به طوري که مثلاً «موميايي» رماني است صددرصد تمثيلي بي هيچ ريشه اي در سنت رئاليسم. او در نوشته هايش به مانند نقاشي هايش دل بستگي هايي به سوررئاليسم و دادائيسم دارد که نمونه اي باارزش در نويسندگي مي شود همين موميايي؛ حضور موتورسيکلت ها در زمان هخامنشي.

در اينجا ما نيز به تأسي از مجابي به نوعي تمثيل روي مي آوريم؛ تمثيل انباري. با اين تمثيل مي توان همزادي را براي مجابي در ميان فيلمسازان يافت؛ علي حاتمي. او نيز پيش از هر چيز به داشتن يک انباري فکر مي کرد و فيلم هاي او کلاژي است از وسايلي که باربط و بي ربط از انباري بيرون آمده اند و در کنار همديگر جاخوش کرده اند. مجابي نويسنده نيز به چنين تکنيکي علاقه مند است؛ او جملاتي شعرگونه را در کنار حرف هاي گزين گويه وار، تصاوير گاه سوررئاليستي، گفتارهاي طنزگونه و... قرار مي دهد بدون آنکه ساختاري قوي بدان ببخشد و از آنجا که ناتوان از چيدن چنين ساختماني است، به روايتي ارسطويي (اول ــ وسط ــ آخر) متوسل مي شود و از همين رو، آن طور که در کار نويسندگان شاخص و محبوب ايراني، چون گلشيري و شاگردان باواسطه و بي واسطه اش، ديده مي شود از سياليت روايت در کارهاي او خبري نيست.

از همزادي حاتمي و مجابي گفتيم، اين قرابت را در جايي ديگر نيز مي توان جست وجو کرد و آن تلاشي بي حاصل براي درک «سوژه اي ايراني» است گويا سوژه اي وجود دارد که مختص اين کشور و اين زبان است که در طول تاريخ رفتارهايي يکسان از خود بروز مي دهد و داراي روان شناسي يکساني است، نمونه هايي از اين جست وجو براي سوژه ايراني را مي توان در «موميايي» يا «شهربندان» ديد که قهرمانان داستان در طول تاريخ ايران گذر مي کنند و مثلاً عصر هخامنشي، استبداد رضاشاهي و کودتاي 28 مرداد را تجربه مي کنند و گويا داستان در پي يافتن جوهري براي اين سوژه مختص ايرانيان است، سوژه اي مانند جماعت يا فولک هايدگري است و در اين مجال اندک جاي نقدش نيست فقط مي توان به فاشيسم و نژادپرستي اشاره کرد و گفت تلاش براي ساخت اين سوژه ايراني، اگر چه به نيت شناخت مسائل اجتماعي و سياسي معاصر باشد، در نهايت ممکن است به چه جاهاي خطرناکي برسد.

اين تلاش براي يافتن سوژه ايراني در شکل داستاني اش به روايات تمثيلي اي منجر مي شود که نويسنده براي رسيدن به درک مختص خويش، جلوي حرکت آزاد اين روايات را مي گيرد از همين رو به داستان هايي بسته، همراه با زياده گويي هاي نويسنده-راوي مي رسد، مخصوصاً آنکه نويسنده در برخي جاها خودش شيفته نثر شعرگونه يا شوخي هاي کلامي اش مي شود.

سخن آخر آنکه شايد بهترين داوري در مورد مجابي را شاملو کرده باشد که مي نويسد؛ «نويسنده مي بايد سخت گيرترين ناقد کار خويش باشد و توانايي دور افکندن و پاره کردن را در خود ورزيده کند. اما هنگامي که يکي چون مجابي... فاقد چنين تواني باشد... ناگزير، هنري که داراي رسالتي و براي عمل کردن به رسالت خود صاحب قدرتي چنين استثنايي است، به يک بيماري همه گير مبدل خواهد شد....»


ادامه «بر باد رفته» به قلم مک کيگ

مهر؛ دونالد مک کيگ دومين دنباله «بر باد رفته» را نوشت. «دونالد مک کيگ» نويسنده امريکايي پس از 12 سال کتاب «مردم رت باتلر» را در چهارصد صفحه نوشت. اين کتاب دنباله رمان «بر باد رفته» اثر معروف مارگارت ميچل است. پيش از اين و بعد از «بر باد رفته»، داستان «اسکارلت» اثر پرفروش الکساندر ريپلي که در سال 1991 منتشر شد، اولين دنباله «بر باد رفته» نام گرفت. داستان «مردم رت باتلر» را مي توان دومين دنباله براي اين رمان دانست.

اين داستان بيانگر اتفاقات رمان بر باد رفته در نيمه قرن نوزدهم است که کودکي تا جواني رت باتلر -شخصيت مرد داستان - را در برمي گيرد. دونالد مک کيگ آثار زيادي به چاپ رسانده است که از جمله آن مي توان به «محاکمه ناپ»، «آخرين اشعار» و... اشاره کرد. او تا به حال توانسته برنده چندين جايزه از جمله جايزه انجمن کتاب امريکا شود.



فهرست نهايي جايزه کتاب تريليوم کانادا
مهر؛ فهرست نهايي جايزه کتاب تريليوم کانادا اعلام شد. شش کتاب انگليسي و پنج کتاب فرانسوي در فهرست نهايي بيستمين جايزه کتاب تريليوم ادبيات که از معتبرترين جوايز دولتي کانادا است، قرار گرفتند.

در اين فهرست سه کتاب شعر انگليسي و سه کتاب شامل داستان ها و اشعار فرانسوي ديده مي شود. اين جايزه که هر دو سال يک بار به ارزش ده هزار دلار اهدا مي شود، از ناشران کتاب هاي برگزيده به مبلغ 2500 دلار تجليل مي کند تا مشوق چاپ آثار نويسندگان و شاعران باشد.

«بال هاي خاکي کودک» اثر انار علي، «ابداع» نوشته ديون براند، «من کودکي بازمانده هولوکاست بودم» اثر برنايس آيزنشتاين در بخش انگليسي و «مستند خوشبختي» اثر مارگريت اندرسون، «کرمس» اثر دانيل پوليکوين و «شور خانه به دوشان» اثر دانيل کاستيو از نامزدهاي بخش فرانسه اين جايزه هستند.


مراقب شايعات کذب باشيد
خبرگزاري ميراث فرهنگي؛ جي کي رولينگ به طرفدارانش هشدار داد که مراقب شايعاتي کذب باشند که پيرامون مضمون جلد آخر هري پاتر به گوش مي رسد. جي کي رولينگ از طرفدارانش مي خواهد مراقب شايعات کذب باشند.

رولينگ در وب سايت شخصي اش در اين باره نوشته است؛ «هميشه افراد بيماري وجود دارند که از ويران کردن اسباب خوشي ديگران لذت مي برند.»

او در عين حال اميدوار است خوانندگانش بدون آنکه بدانند به کجا مي روند، در آخرين ماجراي هري پاتر با او همراه شوند.

رولينگ با تاکيد بر اين که خواندن کتاب ها بيش از فروش آنها برايش اهميت دارد، افزود؛ «بعضي ها فکر مي کنند هرگونه تبليغي مي تواند خوب باشد و شايعات انگيزه مردم را براي خريدن اين کتاب بيشتر مي کند. به هر حال، شايعات نمي تواند مردم را از خريد کتاب بازدارد، هيچ گاه هم نتوانسته است اما مي تواند لذت آنها را مخدوش سازد.» اين در حالي است که تمام اين شايعات زماني به وجود آمد که خود رولينگ اعلام کرد دو تن از شخصيت هاي اصلي داستان هاي هري پاتر در جلد آخر آن خواهند مرد.

کتاب «هري پاتر و قديسان مرگ» هفتمين و آخرين جلد از ماجراهاي هري پاتر روز 21 جولاي 2007 به بازار کتاب خواهد آمد.


پاموک براي دريافت مدرک دکتري به وطن بازگشت

خبرگزاري ميراث فرهنگي؛ اورهان پاموک، برنده جايزه نوبل، به زادگاه خود استانبول بازگشت تا روز دوشنبه مدرک دکتراي افتخاري خود را از دانشگاهي که در آن تحصيل کرده بود دريافت کند. مراسم اعطاي دکتري به پاموک در سالن آلبرت لانگ دانشگاه «بوسفوروس» استانبول برگزار شد و با ورود اين نويسنده برجسته آغاز شد. پاموک در اين مراسم به يکي از حضار که به احترام او برخاسته بود گفت؛ «اين که در زادگاه خودت از تو تقدير شود جاي بسي افتخار است. بسيار خوشحالم.»

نويسنده کتاب «نام من قرمز» در سخنراني خود با تاکيد بر اهميت آزادي انديشه گفت؛ «دانشگاه بوسفوروس را به خاطر حمايتي که از آزادي آموزش انجام مي دهد، ستايش مي کنم، به همين دليل هم دريافت هيچ دکتراي افتخاري از ديگر موسسات جهان براي من به اين اندازه ارزش ندارد.»

او اعتراف کرد که تمام شب گذشته را در انتظار حضور دوباره در دانشگاه محل تحصيل اش نخوابيده است. درست چهل سال قبل او در همين سالن در جايگاه دانشجويان نشسته بود و در امتحان زبان انگليسي دانشکده رابرت شرکت کرده بود.

«آيس سويسال»، پروفسور و رئيس دانشگاه، در اين مراسم اعطاي مدرک دکتري به اورهان پاموک بنا به تقاضاي دانشکده زبان و ادبيات ترک را به دليل سهم بزرگ او در ادبيات ترکيه و جهان و خلق آثار برجسته اي دانست که سبب شده جهانيان زبان و ادبيات ترکيه را به رسميت بشناسند.



طراحي و نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام