
براي هر کس که عمري گذرانده و سرد و گرم روزگار را چشيده و فراز و نشيب زندگي را پيموده باشد، دير يا زود اين پرسش پيش مي آيد که پس از اين روزهاي کوتاه و سايه هاي بلند غروب به چه چيز مي توانم اميدوار باشم؟ به پايداري ثروت و قدرتي که اندوخته ام، به قدرشناسي از خدمت هايي که به مملکت کرده ام، به زحمت هايي که در راه دانش و معرفت کشيده ام، به نام نيکي که در دل مردم بر جاي مي گذارم، يا به پاداش اخروي؟ از اينها همه، پاداش اخروي بيشتر محل شبهه است، زيرا کيست که دست کم بخشي از بدي هايي را که مرتکب شده از ياد نبرد و براي آسودگي خاطر به نهانخانه فراموشي نسپرد و نيکي ها را بيش از آنکه به واقع بوده بزرگ نکند و در سنجش قدر هر يک، از طريق انصاف انحراف نپذيرد؟ بسيار کم و شايد نزديک به هيچ باشند کساني از ما که درباره خود به عدل داوري کنند. قضاوت شخصي در خصوص استحقاق به پاداش اخروي در ترازوي عقل سليم چندان وزني ندارد و بهتر است به داناي حکيمي که از ازل وعده پاداش و وعيد کيفر داده است واگذار شود.
ثروت و قدرت نيز به ويژه در سرزميني که در طول تاريخ دستخوش اين همه توفان هاي بنيان کن بوده و ثباتي در امور نديده است، شايان اعتماد نيست. به گفته سعدي، آن ناظر رند و باريک بين حادثات زندگي؛ اين همه هيچ است چون مي بگذرد / تخت و بخت و امر و نهي و گير و دار.
خدمت به ملک ممکن است تکيه گاه استوارتري به نظر برسد، ولي باز برمي خوريم به همان بي ثباتي و دگرگوني احوال سرزمين. بارها ديده ايم و شنيده ايم و خوانده ايم که آن کس که ديروز خدمتش را ارج مي نهادند و بزرگش مي دانستند، فردا به جرم خيانت پوست از سرش مي کنند و پيکر بي جانش را در چاله اي به خاک سياه مي سپرند، يا دست کم خود دل شکسته به گوشه اي سرد مي خزد و بر عمر عزيزي که در خدمت مخدوم بي عنايت ضايع کرده است دريغ مي خورد.
مي ماند ترويج دانش و معرفت و نيکي به مردم (نه به ملک و مملکت) که به تجربه ديده ايم بيش از بقيه نيکنامي به ارمغان مي آورد. بزرگان علم و ادب در صميم دل مردم و در کنج و کنار خانه ها رخنه مي زنند و انساني که خاطرش را سبب تسکين بوده اي کمتر تو را از ياد مي برد، ولي رجال سياست و خداوندان نعمت (باز در اين سرزمين) اگر سر سالم هم به گور ببرند به اغلب احتمال پس از مرگ به تير طعن و اتهام گرفتار مي شوند.
اما اينجا پرسش ديگري نيز به خاطر مي رسد. هنگامي که به گذشته مي نگريم و به اکنون مي رسيم، آيا مي توانيم منصفانه بگوييم که از جام زندگي، چه تلخ و چه شيرين، به قدر توان نوشيده ايم؟ آيا کاري بوده که دستمان رسيده و نکرده ايم؟ دريغ بر آنچه نکرده ايم اگر از پشيماني از کرده ها تلخ تر نباشد، لااقل به همان تلخي است. اين روزگار کوتاه از نيستي به نيستي براي آن است که در کارگاه هستي نقشي بزنيم و از شراب عمل به قدر تشنگي طرفي بربنديم.
از بيرون از اين چشم انداز که به زندگي محمدعلي موحد مي نگرم، مردي مي بينم که نگذاشته يغماگر زمان بر او نيشخند بزند. در هر مقام که بوده آنچه دستش رسيده کرده است. در تحصيل دانش، در کسب تخصص، در کار اداري و مديريت، در دفاع از حقوق ميهن در صحنه پرکشاکش نفت، در کاوش در ميراث فرهنگي مام وطن، در تاليف و تصنيف و ترجمه همواره با اراده اي استوار و دلي اميدوار کوشيده و در همه حال آن دو شياد فريبکار، پيروزي و شکست را به يک چشم نگريسته است. صبر کرده و از صبر خسته نشده، به چشم ديده که آنچه بخشي از عمر گرانمايه به پاي آن صرف شده به دست حريفان نادان بربادرفته و دل به ياس نسپرده، با عوام سخن گفته و به صحبت بزرگان نشسته ولي هرگز نگذاشته بر خردمندي و فروتني و حسن خلق فطري اش خدشه اي وارد شود. يقين دارم با همه واقع بيني، روياهايي نيز در سر مي پرورده اما اجازه نداده است که سکان زندگي به دست خيال پروري بيفتد.
شگفت مردي است محمدعلي موحد؛ متخصص در علم خشک حقوق و در عين حال شيفته طراوت شعر و ادب و اسرار عرفان و پژوهنده پيچ و خم فلسفه سياسي و کاوشگر معماهاي ملي شدن نفت ايران. حتي نگاهي کوتاه به فهرست آثارش گواه صادق وسعت انديشه و دامنه دانش و فضل اوست؛ تصحيح مقالات شمس تبريزي، تحقيق درباره شمس، ماليات سرانه در اسلام، حقوق مدني، دفاع از حاکميت ايران بر سه جزيره خليج فارس («مبالغه مستعار»)، ترجمه سفرنامه ابن بطوطه و رساله در احوال و آثار او، ترجمه کتاب آرتور کوستلر («خزران») درباره ريشه قوم فعلي يهود، ترجمه کتاب ارجمند آيزايا برلين در باب آزادي، پژوهش در مساله حق و عدالت، «خواب آشفته نفت» (در سه جلد)، ترجمه ده «فصٌ» اول «فصوص الحکم» ابن عربي به همراه توضيح و تحليل و مقدمه مبسوط (با همکاري صمد موحد).
حتي بخشي از اين آثار براي اينکه مايه سربلندي و غرور کسي باشد کافي است، ولي اين مرد هنوز از کار و کوشش نفرسوده و با همان ديدگان جست وجوگر ژرف بين به دنيا مي نگرد.
پاره اي از تفسيرها و عقايدش (به ويژه در زمينه ملي شدن نفت) مورد تاييد و تصديق همگان نبوده است و بعضي بر او خرده گرفته اند که گاهي در تاريخ نگاري جانب بي طرفي را فروگذاشته است. اتهام از دو سوي مخالف وارد شده است؛ هواداران انصراف ناپذير مصدق او را متهم کرده اند که حق آن دولتمند را کاملاً ادا نکرده است (يعني او را به عرش نرسانده است)، مخالفان ايراد گرفته اند که چرا بي جهت همه جا او را ستوده است. تاريخ ميدان جنگي بي پايان است و پيداست که براي کساني که زندگي در گذشته را به رويارويي با ماجراهاي امروز ترجيح مي دهند حتي گذشت بيش از پنجاه سال هم براي ختم دعوا کافي نيست.از احوال خصوصي موحد به دليل کم سخني (و شايد فروتني) درباره خودش آسان خبري به دست نمي آيد ولي جسته و گريخته مي شنويم که هرگاه توانسته باري از دوش کسي بردارد و مرهمي بر دلي خسته بگذارد، دريغ نورزيده است و دعاگويانش پرشمارند. مردي است گزيده گوي (با لهجه شيرين آذري)، به غايت هوشمند و نکته سنج و ظريف، عميقاً خردمند، بسيار نيک محضر و برخوردار از قدرت قلم. اگر بنابر آنچه در آغاز گفتيم، آثار علمي و خدمت به خلق سبب نيکنامي باشد، موحد بي شک از ماندگاران و نيکنامان است. من در اين هشتادمين سال عمرش، براي او آرزوي تندرستي و شادماني مي کنم و اميدوارم انديشه اش همچنان به کار و قلمش پربار و روزگارش به کام باشد.