868 شماره
دوشنبه، 7 خرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: انديشه
 
تفسيري متفاوت از آنچه درباره کوهن مقبول است
انقلابي کشور علم


تامس کوهن با انتشار «ساختار انقلاب هاي علمي» تغييري بزرگ در علم شناسي قرن بيستم به وجود آورد. او براي اولين بار به دانشمندان نشان داد که بسياري از آنچه به عنوان علم از آن دفاع مي کنند، چيزي جز برساخته هاي ايدئولوژيک عالمان نيست. کوهن، فايرابند و لاکاتوش سه راس مثلثي بودند که عليه «برنامه پژوهشي» کارل پوپر توطئه کردند. کوهن با «پارادايم »هايش و لاکاتوش با «برنامه پژوهشي »اش و فايرابند با «ناهمسنگي»اش نشان داد که علم بايد در جايگاهي بسيار کمتر و مختصرتر از آنچه دانشمندان مدعي اش هستند، بسنده کنند. اين گرايشات دانشمندان و پوپري ها را چندان خوش نيامد اما در جامعه شناسان و فيلسوفان عميقاً تاثير کرد.

پروفسور بري بارنز استاد دانشگاه اکستر و از پيشقراولان جامعه شناسي معرفت در قرن بيستم است. نوشتار حاضر خلاصه مقاله اي است که وي درباره آراي توماس کوهن و تلقي اش از علم نوشته و در آن کوشيده است پس از توضيح ديدگاه هاي کوهن در باب معرفت علمي، تفسيري متفاوت از آنچه عموماً درباره کوهن مقبول است ارائه کند. براساس تفسير بارنز، کوهن ناقد معيارهاي عقلانيت در علم است و نه خود علم چرا که مبناي علم حاصل توافق و تصميم جامعه عالمان است.



تامس کوهن از معدود تاريخ نگاران علم است که نزد همگان شناخته شده و کتابش با نام «ساختار انقلاب هاي علمي» به سال 1962 اثري کلاسيک و متداول در مباحث علم شناسي است. البته کتاب «ساختار» صرفاً روايتي تاريخي از علم ارائه نمي کند بلکه به دنبال آن است تا در ميان پژوهش هاي تاريخي، مبنا و منشأيي براي معرفت علمي به دست دهد.

موضوع کتاب کوهن جذابيت فلسفي بسياري دارد ولي آنچه اين اثر را بااهميت کرد تلقي نوين وي از موضوع بود. البته هرچند تلقي غيرمتعارف او در ابتدا اقبال چنداني نيافت ولي تحسين همگان را به خاطر توانايي بالايش در بررسي وقايع تاريخي مرتبط با موضوع برانگيخت. کوهن خيلي زود به عنوان منتقدي بزرگ براي دانش فلسفي رسمي شناخته شد.براي درک کامل اهميت کار کوهن ابتدا مي بايست اين دانش رسمي را بررسي کرد. آنچه کوهن به چالش مي کشد فلسفه اي انتزاعي و محض نيست بلکه مجموعه اي از ايده ها و ارزش داوري هاست که جهان بيني مدرن ما را تشکيل مي دهد، الگويي پيچيده که عناصري از عقلانيت، فردگرايي و عقيده آزاد را درهم آميخته است اما من آن را صرفاً اسطوره عقلانيت نام مي دهم.

روايت عقل گرايانه از علم، علم را به واسطه فعاليت هاي عقلاني افراد رو به رشد مي داند. دانشمندان براساس تجربه دست به استنتاج هاي منطقي مي زنند و بدين سان پيشرفت و تکامل انباشتي (Comulative) براي علم حاصل مي شود. پيشرفت تنها هنگامي به خطر مي افتد که افراد دست از فعاليت هاي عقلاني بردارند و بر اساس فشارهاي اجتماعي اميال سياسي و علايق اقتصادي عقيده اي نامطلوب را قبول يا نظري خوشايند را رد کنند.

يکي از مهم ترين استدلال ها عليه تلقي عقل گرايانه از علم اين است که مي توان براساس يک مجموعه خاص از داده ها تعداد بي شماري نظريه بنا کرد که در عين حال با مجموعه اوليه داده ها سازگار باشد، همان گونه که مي توان ميان تعداد محدودي از نقاط بي شمار خطوط منحني رسم کرد.البته فيلسوفان عقل گرا مخالف ناپايداري تئوري هاي علمي نيستند ولي فرض مي گيرند که عقل گرايي «مي بايست» صحيح باشد و بنابراين هر مساله اي که در برابر آن قرار بگيرد حل شدني است حتي اگر در حال حاضر به راه حل آن وقوف نداشته باشيم.

کوهن نمي توانست بفهمد که عالمان چگونه براساس داده ها به يک تئوري صحيح دست مي يابند ولي اين بحث را مطرح کرد که يک تئوري براساس مباني ديگر غيرقابل پذيرش خواهد بود و براي بسط اين موضوع به تاريخ علم و عمل عالمان پرداخت.

يک برنامه پژوهشي در علم هميشه با شرح و تفصيل تعدادي يافته علمي که مقبوليت عام دارند شروع مي شود. يافته ها و نظريات زمينه را براي پژوهش هاي آينده فراهم مي کنند. به گفته کوهن اين يافته ها و نظريات يک «پارادايم» علمي را مي سازند که مبناي پژوهش عالمان است. کوهن پژوهش هاي درون يک پارادايم را «علم عادي» مي نامد.

کوهن تاکيد مي کند که يک پارادايم هيچ گاه صرفاً به واسطه ملاحظات منطقي پذيرفته نمي شود و همواره شواهدي له و عليه آن وجود دارد. اما در جريان علم عادي هيچ گاه پارادايم مورد سنجش و داوري قرار نمي گيرد بلکه خود پارادايم مبناي قضاوت است. موفقيت پارادايم به علم ما مي افزايد و عدم توفيق اش به نقص عالمان، کمبود ابزارها يا وجود عواملي ناشناخته که مخل مشاهده يا آزمايش اند بازمي گردد،

البته با اينکه يک پارادايم مبناي ارزش داوري ها درباره پژوهش هاي علم عادي است ولي هيچ راه و طريق معيني براي انجام اين کار ارائه نمي کند. اين خود عالمان هستند که بايست نحوه استفاده از آن را مشخص کنند. پارادايم مجموعه اي است از مشاهدات، نظريه ها و ابزار آزمايش و چگونگي به کارگيري آنها (مثل علم هيئت بطلميوسي يا فيزيک نيوتني) ولي عالمان چگونه بر سر يک پارادايم به توافق مي رسند؟ کوهن توافق علمي را به نحو جامعه شناختي تبيين مي کند. قبول پارادايم در فرآيند آموزش و اجتماعي شدن رخ مي دهد. سلطه استادان، کتاب ها و مشاهدات آزمايشگاهي طراحي شده در جهت اهداف پارادايم سبب پذيرش و ادامه حيات آن پارادايم است.

پرسش اساسي بعد بحث چگونگي جايگزيني پارادايم ها است. کوهن با اين ادعا آغاز مي کند که عالمان مشغول به علم عادي بهترين يابندگان مثال هاي نقض آن پارادايم هستند. اغلب اين مثال هاي نقض در جريان علم حل و فصل مي شوند ولي تعداد اندکي از آنها به رغم تلاش عالمان پابرجا مانده و مقدمات افول يک پارادايم ظاهر مي شود. البته در چنين مواقعي پارادايم حاضر هرگز به سادگي کنار گذاشته نمي شود و تحقيقات متوقف نمي شود بلکه برعکس، جماعت عالمان براي يافتن جايگزيني مناسب حدس هايي را مطرح مي کنند که مثال هاي نقض را برطرف کنند و به علاوه راهي را براي پژوهش هاي آتي بگشايند. بدين سان همان گونه که منطق در فرآيند قبول پارادايم ها الزام آور نيست، در جريان يک انقلاب علمي و جايگزيني پارادايم ها نيز نقشي ندارد. کوهن درصدد است نشان دهد ملاحظات منطقي نه تنها در انتخاب ميان پارادايم هاي رقيب نقشي ندارند بلکه اصلاً «نمي توانند» نقشي داشته باشند.

نتيجه حاصل از اين سخن کوهن اين نيست که نظريات علمي قابل مقايسه و رده بندي نيستند بلکه مساله عبارت است از عدم وجود معياري طبيعي براي رده بندي نظريات. اين همان تز معروف کوهن درباره ناهمسنگي (Incommensurability) ميان نظريات علمي است.من گمان مي کنم کوهن به درستي فهميده نشده است. همگان مي پندارند کوهن ناقد علم و معرفت علمي است. ولي به نظر من کوهن به جاي آنکه علم را به علت نداشتن معيارهاي عقلاني مورد انتقاد قرار دهد، اعتبار خود عقلانيت را با نشان دادن عدم تناسبش با علم از ميان مي برد و بدين سان خود علم دست نخورده باقي مي ماند.

کوهن علم را به مثابه يک سنت و فعاليت هاي آن را اموري عادي و مرسوم مي داند. او تاکيد مي کند که معرفت علمي بايد برپايه توافق جمعي بنا شود ولي اين تلقي به دنبال نشان دادن عدم توانايي علم براي بدل شدن به معرفتي ناب نيست بلکه برعکس درصدد است نشان دهد که علم چگونه مقام و منزلت واقعي اش را مي يابد. ساختار انقلاب هاي علمي بي پرده يک آپولوژي است، دفاعي رسمي از معرفت علمي.

کوهن ناقد علم نيست بلکه منتقد معيارهاي عقل گرايي است و معتقد است که ارزش داوري هاي معرفت شناختي در باب علم بايد بر پايه ملاحظاتي غير از ملاحظات عقل گرايانه بنا شوند. بر اين اساس او مي گويد داوري هاي مورد توافق جماعتي که به نحوي شايسته آموزش ديده اند (عالمان) خود مي تواند معياري باشد جهت تشخيص آنچه به راستي معرفت علمي ناميده مي شود.کوهن مي گويد جامعه در فرآيند توليد معرفت دچار پيچيدگي هاي فراواني است ولي با اين حال معرفت حاصله، معرفت طبيعي است. معرفت علمي، مانند زبان به خودي خود چيزي نيست جز ويژگي هاي عمومي يک گروه از انسان ها. کوهن در ارتباط با انتخاب هاي اساسي و حساس که لازمه شکوفايي علوم است، مي گويد؛ «چه معياري بهتر از تصميم گروهي عالم مي تواند وجود داشته باشد؟» و اين سخن معرفت شناسي کوهن را در خود خلاصه مي کند. البته ظاهر اين حرف دلالت دارد بر اينکه هر آنچه جامعه علمي خيال اثباتش را داشته باشد، به صرف اينکه تصميم عالمان است بايست پذيرفته شود. واضح است که کوهن چنين ديدگاهي ندارد. او مي گويد احکام جامعه علمي بهترين معيارها براي ترميم معرفت است چراکه جامعه علمي به گونه اي خاص آموزش ديده و مجهز شده است. البته او در نهايت مي گويد براي بررسي خصوصيات جامعه علمي و اهميت معرفت شناختي آن بايد معيارهاي بسياري را علاوه بر تصميمات عالمان در نظر داشت چرا که در غير اين صورت ملاکي براي ارزش داوري هاي خود عالمان وجود نخواهد داشت.در آخر بايد افزود که معرفت شناسي اجتماعي کوهن به دنبال ارائه راه حل نهايي براي مساله مبناي معرفت نيست بلکه تنها نقطه آغازي را براي يک تلقي و تفکر نوين ارائه مي کند.
آيا ما ليبرال هستيم

آيا ما ليبرال هستيم؟ اين سوالي است که اگر از روشنفکران و قشر تحصيلکرده جامعه ايران يا به صورت کلي آنهايي که خود را مدرن مسلک مي دانند پرسيده شود مي توان با جرات گفت که اکثريت قريب به اتفاق آنها پاسخي مثبت به آن خواهند داد. در نگاه اول شايد تصور پاسخ مثبت از طرف اکثريت ما، به عنوان قشر روزنامه خوان و اهل مطالعه، کمي مشکوک به نظر بيايد، چون بي شک بسياري از آنهايي که در ايران خود را وامدار فرهنگ مدرن مي دانند و گاه به گاه نيم نگاهي متفکرانه به فرهنگ نوشتاري مي اندازند به قشر چپ و به اصطلاح ضدليبرال تعلق دارند. اصولاً روشنفکرمآبي از ابتدايش با ليبراليسم ستيزي هم پيمان و هم صدا بوده است. بنابراين شايد بسياري با تاکيد پاسخ دهند که «خير، ما ليبرال نيستيم،» اما اين سوال احتياج به توضيح بيشتري دارد. بهترين روش در برخورد با چنين سوالات مشکل سازي اين است که کمي در مورد آنها تأمل کنيم و شايد بهتر باشد سوال طرف مقابل را با يک سوال ديگر پاسخ دهيم؛ «منظور از ليبرال چيست؟» پرسيدن سوال از کسي که ما را مورد پرسش قرار مي دهد معمولاً سياست بسيار خوب و هوشمندانه اي است. در واقع با پرسيدن سوال در مقابل سوال ما توپ را در زمين حريف خود انداخته ايم. کسي که در مقابل پرسش خود با يک سوال بسيار مشکل مثل «ليبراليسم چيست يا ليبرال کيست؟» مواجه مي شود در واقع در يک تله شيطاني قرار گرفته است. آگوستين قديس در کتاب اعترافات خود که به اعتقاد بعضي بهترين کتاب اوست گفته بود که سخت ترين سوال، سوال کردن از چيزي است که گويي همگان پاسخ آن را مي دانند. براي مثال به نظر، همگان مي دانند که زمان يا عدالت چيست اما مساله اينجا است که اگر از کسي چيستي زمان پرسيده شود، بسيار بعيد است که پاسخ مناسب و دندان گيري تحويل بدهد غالبته احتمال دارد که از بخت بد سوال کننده گير اشخاص فلسفه بافي مثل ما بيفتد،ف اما بگذاريد در اينجا مساله را بيش از آنچه هست پيچيده نکنيم. اينجا منظور از ليبرال کسي است که معتقد است انسان ها در ذات خود، فارغ از اينکه چه کسي هستند، چه حرفه اي دارند، از چه کشور و چه نژادي هستند يا اينکه چه اعمالي انجام مي دهند از حقوق خاصي مثل حق آزادي بيان، حق برخورد و مجازات عادلانه، حق انتخاب روش زندگي و ايده هاي آشناي ديگري از اين نوع برخوردار هستند. همانطور که مي بينيد اين تعريف به هيچ وجه مشکل ساز به نظر نمي رسد و گويا اکثريت ما با آن مخالفتي نداريم. اگر بخواهيم دقيق تر بگوييم اين همان چيزي است که نزد خواص از آن با عنوان «آزادي منفي» نام برده مي شود. البته اينکه از اين نگرش با عنوان «منفي» ياد مي شود به آن معنا نيست که براي مثال «سيگار کشيدن» عمل منفي و «ورزش کردن» عملي مثبت به شمار مي رود. منفي در اينجا به معناي نفي است در مقابل تاييد. براي مثال به تفاوت اين دو سوال توجه کنيد «من چه کاري مي توانم انجام دهم؟» و «من چه کاري بايد انجام دهم؟» سوال اول پاسخ منفي دريافت مي کند «شما مي توانيد بدويد يا دراز بکشيد يا بپريد يا...» اما در مقابل سوال دوم پاسخي مثبت دريافت مي کند «شما بايد پرواز کنيد،»

حال به نظر سوال اوليه ما واضح تر شده است. ليبرال يعني کسي که معتقد است افراد ارجحيت بيشتري نسبت به اهدافشان دارند. يا به بيان شاعرانه تر «اين اهداف انسان ها هستند که به آنها تعلق دارند و نه برعکس» غکه البته جمله جان راولز فيلسوف ليبرال مشهور امريکايي استف. «من ليبرال هستم» يعني «من معتقد هستم که هر انساني با هر مشخصات اجازه دارد اهدافي را که خود انتخاب کرده است دنبال کند و هرگونه مانعي که بر سر راه تعقيب اين اهداف از سوي او گذارده شود غيرعادلانه است». البته اين تعريف به سادگي معيوب است چون مطمئناً هيچ انسان عاقلي نمي تواند معتقد باشد که ديگران حق دارند هر عملي را مرتکب شوند. اگر کسي چنين عقيده عجيبي را ابراز کرد به توصيه ابن سينا مي توان آنقدر گوشمالي اش داد تا از نظر خود بازگردد. اين تعريف ما براي تطابق با عقل سليم نيازمند يک شرط است؛ «به شرطي که اعمال او تهديدي براي آزادي و امنيت ديگران محسوب نشود» يا به عبارتي باز هم شاعرانه از جان استوارت ميل «آزادي حرکت مشت شما با موقعيت بيني من محدود مي شود». شما آزاديد مشت خود را به هر صورت که مي خواهيد بگردانيد اما حق نداريد در جريان متحقق کردن آزادي خودبيني مرا هم خرد و خمير کنيد، حال تعريف ما کامل است. مي شود به نقطه آغازين و سوال مشکل ساز خود بازگرديم؛ «آيا ما ليبرال هستيم؟» تصور نمي کنم کسي مخالف پيش بيني اوليه نوشته ما باشد؛ اکثريت قشر روزنامه خوان و روشنفکر ما به اين سوال پاسخ مثبت خواهند داد. اما بازهم اين پاسخ نيازمند تحقيق بيشتري است. براي مثال آيا ما به عنوان افرادي ليبرال موافق هستيم که هر کس آزاد است دست به خودکشي بزند يا تمام اموال خود را به آتش بکشد يا خود را به بردگي بفروشد؟ ممکن است بعضي در اين ميان پاسخ دهند که «بله، هرکس آزاد است با جان و مال و اموال خود هر چه مي خواهد انجام دهد،» اين پاسخ اگرچه شايد در نگاه اول به نظر مقبول بيايد اما کافي است اين گزينه را براي نزديکان خود تصور کنيم. آيا براي مثال با تمامي احترام و علاقه اي که به آزادي و حقوق بشر و ساير ايده آل هاي انساني داريم حاضر هستيم فرد مورد علاقه مان دست به خودکشي بزند يا خود را به بردگي بفروشد؟ مطمئناً خير،

به نظر مي رسد تعريف ما از «آزادي ليبرال» آنچنان مورد پسند و مقبول نباشد. اگرچه آزادي آرمان بسيار والايي است و بي شک هرکس آن را مي ستايد و ارج مي نهد اما آزادي با اين مفهوم وسيعي که فلاسفه ليبرال کلاسيک در نظر داشته اند به نظر غيرعقلاني مي آيد. در نتيجه تعريف منفي و به عبارت ديگر نوعي آزادي به معناي رهايي از اجبار چندان راه حل عقلاني به نظر نمي رسد. به نظر مي رسد که ليبراليسم، به معناي اصلي آن، يعني به معناي آزادي منفي نگرش بسيار جذاب اما غيرعقلاني باشد. هر نگرش اخلاقي به مساله آزادي علاوه بر نگرش منفي نيازمند يک نگرش مثبت است. بدين معنا که بايد نوعي از رفتار به عنوان رفتار درست، نوعي از زندگي به عنوان زندگي برتر و ارزشمند مورد تشويق قرار گيرد. در عين حال اين مساله بزرگي نيست چون اصولاً وقتي از افراد در يک جامعه سخن گفته مي شود پيشاپيش انواع خاصي از رفتار و سبک زندگي به عنوان انواع مورد پذيرش و درست و ساير انواع به صورت رفتارهاي نامناسب و منحرف شناخته مي شوند. اما برقرار کردن رابطه ميان اين رفتارهاي درست و آزادي ليبرال به هيچ وجه عمل ساده و سرراستي نيست. در واقع نگرش ليبرال به آزادي، افراد را به عنوان توانايي هاي بالقوه اي در نظر مي گيرد که مشخص نيست چگونه بالفعل مي شوند. فرد از نظر ليبراليسم تنها يک ظرفيت بالقوه است. او مي تواند هرچيزي را انتخاب کند به شرطي که با انتخاب ها و آزادي هاي ديگري در تضاد نباشد. اما ليبراليسم در مورد اينکه بايد چه اهدافي را انتخاب کنيم، چه ارزش هايي را دنبال کنيم و چه سبک هاي زندگي را ارزشمند بشماريم سکوت مي کند و همه را به خود فرد وامي گذارد. آزادي ليبرالي در کامل ترين شکل آن مي تواند به سادگي تبديل به جامعه اي بي روح و بي هدف و خالي از ارزش و آرمان تبديل شود، چون از نظر ليبرال ها هرگونه ارزش دادن به يک سبک خاص از زندگي يا يک نوع خاص از رفتار کاملاً ناموجه، غيرقابل دفاع و دلبخواهانه است. اگر اين نوشته را دقيق تا بدين جا دنبال کرده باشيد به مساله رسيده ايد که در قلب جريان معاصر فلسفه سياست در غرب قرار دارد. بسياري از فلاسفه غرب مانند چارلز تيلور يا مايکل ساندل که امروز از آنها با عنوان «کمينه گرايان» غCommunitaristsف ياد مي شود، آزادي هاي ليبرال را با عنوان «آزادي فردهاي بي ريشه» مورد انتقاد قرار مي دهند. مي توان گفت در دنياي امروز فلسفه سياست در غرب بحث اساسي آزادي در اينجا نهفته است. به نظر بسياري، آزادي هاي ليبرالي و آرمان هاي آزاديخواهانه آن بيش از آنکه مشوق جامعه اي انساني و برتر باشد، نويددهنده سرزميني پر از انسان هاي بي آرمان و ميان مايه است؛ همان چيزي که نيچه از آن به عنوان «آخرين انسان» ياد مي کرد. بايد از خود مجدداً سوال کنيم؛ «آيا ما ليبرال هستيم؟»
درباره نهاد علم

پژوهش هاي علم شناسي، يا به تعبير بهتر فلسفه علم، دست کم صد سال است که يکي از مباحث مورد علاقه متفکران و فيلسوفان است. اما در نيمه دوم قرن بيستم با تلاش هاي کوهن و لاکاتوش و فايرابند بود که به علم در زمينه اجتماعي آن، توجه شد. از آن زمان به بعد ديگر به علم به چشم يک محصول ناب انساني که جداي از مناسبات اجتماعي و تاريخي بازگو کننده حقايق عالم است، نگريسته نشد.

با تلاش هاي اين متفکران جديد است که علم بومي زاده شد، يا بهتر آنکه از سوي عالمان به رسميت شناخته شد. جامعه شناسي علم در همين جا متوقف نشد. بلکه پس از مطالعات گسترده درباره زمينه هاي تاريخي، اجتماعي و اقتصادي علوم جهت مطالعات را به سوي مردم بازگرداندند. اين مطالعات نشان داد که مردم کمتر از هر صنفي به دانشمندان اعتماد دارند. اين عدم اعتماد سبب نگراني دانشمندان و جامعه شناسان انگليس شد؛ «آکادمي مستقل علوم انگليس در سال 2002اين بحث را به راه انداخت که آيا عامه مردم به دانشمندان اعتماد دارند يا نه؟ استدلال سر پاول نرس رئيس انجمن علم آکادمي اين بود که اعتماد عمومي به علم به دليل تناقض آراي دانشمندان درباره موضوعاتي مانند گرم شدن زمين، اسلحه هاي زيستي، آزمايش بر روي حيوانات و انرژي هسته اي رو به افول است.

اين نظر پس از نظرسنجي از مردم به وجود آمد. براي مثال 48 درصد از مردم برآن بودند که دانشمندان وقتي درباره محيط زيست صحبت مي کنند نمي دانند درباره چه حرف مي زنند، اين را با 36 درصد سال 1989 مقايسه کنيد. و يک نظرسنجي ديگر نشان داد نمره اي که مردم به دانشمندان در مورد گفتن حقيقت مي دهند کمتر از نمره اي است که به دکترها، روحانيان، قضات و معلمان مي دهند.

به همراه اين عدم اعتماد عمومي به علم، جامعه به شکل خطرناکي دچار کمبود دانش درباره واقعيت هاي علمي است. براي مثال، نمونه گيري در انگليس و امريکا نشان داده است که دوسوم مردم نمي دانند co2 اصلي ترين گاز گلخانه اي است، يک سوم مردم مي پندارند که خورشيد دور زمين مي گردد، بيش از نيمي از مردم مي پندارند آنتي بيوتيک ها هم باکتري ها را از بين مي برند و هم ويروس ها را، بيش از يک پنجم مردم نمي توانند چيزي درباره عبارت «اطلاعات ژنتيکي انسان» بگويند.

همانگونه که ديويد کينگ در آن کنفرانس گفت اين دو موضوع بايد ما را وادار کند که به آموزش علوم به عامه مردم بپردازيم تا هم سطح اطلاعات آنها را ارتقا دهيم و هم به اين طريق اعتماد مردم به دانشمندان را افزايش دهيم. البته نبايد پنداشت که افزايش دانش مردم در هر زمينه اي مفيد است، مردم اغلب به چيزهايي علاقه مندند که نتايج واضح و در دسترسي داشته باشد و اگر مردم به بعضي از مسائل علمي گرايش ندارند به سبب اين است که مردم از نتايج آن اطلاع ندارند.

بند طولاني نقل قول شده در بالا را جرمي استانگروم در کتاب «دانشمندان به چه فکر مي کنند» نوشته است. او در آن کتاب کوشيده سرفصل هاي مهم علوم جديد را در گفت وگو با يکي از سرآمدان آن زمينه براي مخاطبان روشن کند تا قدمي در راه آشنا کردن مردم با بحث هاي علمي بردارد.

حال بازگرديم به کشور خودمان و اعتماد مردم و مسوولان به دانشمندان را به خاطر بياوريم. آيا اين اعتماد ناشي از اطلاع و آگاهي از روند مطالعات علمي است يا اين اطمينان ناشي از بي اطلاعي مطلق است که فضايي راز آلود حول علم برساخته است؟ اين پرسش ها را ما نمي توانيم پاسخ دهيم، ما نمي توانيم ريشه هاي علم بومي، ايراني/اسلامي مان را توضيح دهيم، ما نمي دانيم مردم ما درباره دانشمندان چگونه فکر مي کنند، به اين دليل که نمي خواهيم بپذيريم که علوم انساني و فلسفه هم در چرخه توليد علم کارکرد مهمي دارند.

مانند يک چرخه طبيعي که با کم شدن يکي از اجزايش در مدت طولاني از بين مي رود، چرخه توليد علم نيز با از دست دادن يکي از اجزايش، علوم انساني و فلسفه، از کار مي افتد. به همين منظور اگر در فکر برساختن علمي اينجايي هستيم، بايد بدانيم که اين در فقط بر پاشنه دانشمندان نمي گردد که اگر مي گشت هر کشوري با تربيت ده، صد، هزار يا صد هزار دانشمند صاحب علم مي شد. توليد کننده علم يا به علم مانند يک نهاد مي نگرد يا عطاي آن را به لقايش مي بخشد.


انقلابي کشور علم
آيا ما ليبرال هستيم
درباره نهاد علم
زيبايي شناسي و جهان آرماني نظامي
سويه هاي فلسفي ورزش کودکان بررسي مي شود
بزرگداشت کامران فاني برگزار مي شود
سه هزار نسخه خطي در موزه قرآن آستان قدس رضوي

زيبايي شناسي و جهان آرماني نظامي
شرق؛ نشست هفتگي شهر کتاب، روز سه شنبه هشتم خردادماه، با بررسي جنبه هاي مختلف زباني، ادبي و هنري خمسه نظامي در شهر کتاب مرکزي برگزار مي شود. در اين نشست دکتر هوشنگ رهنما، دکتر سعيد حميديان و دکتر مهدي محبتي در مورد نظامي صحبت خواهند کرد. نظامي مانند هر حکيم ديگري در زمان خود، از علوم عقلي و نقلي بهره مند بود و در علوم ادبي و عربي کامل و در وادي عرفان و سير و سلوک راهنماي بزرگ. حالا قرار است خمسه او از نظر نوع و وجهه ادبي آن يعني رمان، يا به اصطلاح خود نظامي «هوس نامه» صحبت شود. اين کتاب نه تنها يکي از نخستين و ارزشمندترين آثار کلاسيک به جاي مانده ادب فارسي است، بلکه از نظر زبان سليس، فصيح، سهل و ممتنع آن نيز اثري برجسته و ماندگار به شمار مي رود و در طول سده هاي بعد همواره سرمشق شاعران ديگر بوده است. در نشست روز سه شنبه چاپ جديد خمسه نظامي که به همت انتشارات هرمس منتشر شده است، رونمايي مي شود.


سويه هاي فلسفي ورزش کودکان بررسي مي شود
مهر؛ همايش «سويه هاي فلسفي ورزش کودکان» 9 تا 11 خردادماه امسال در دانشگاه اونتاريوي غربي کانادا برگزار مي شود.هدف از برگزاري اين همايش سامان دادن گفت وگوهاي فلسفي در مورد ماهيت ورزش و به خصوص ورزش کودکان عنوان شده است. جنبه هاي تاريخي ورزش کودکان به علاوه نگاه هاي جامعه شناسانه، زيباشناسانه و اخلاقي به ورزش در اين همايش مورد نظر خواهند بود.


بزرگداشت کامران فاني برگزار مي شود

فارس؛ هشتاد و سومين مراسم بزرگداشت انجمن آثار و مفاخر فرهنگي به تقدير از کامران فاني، مترجم و دانشنامه نويس معاصر اختصاص دارد. نصيري، قائم مقام انجمن آثار و مفاخر فرهنگي در مورد اين مراسم بزرگداشت گفت؛ اين مراسم در روز 28 خرداد و در تالار اجتماعات انجمن از ساعت پنج و نيم برگزار خواهد شد. براي آشنايي بيشتر با کامراني فاني بگوييم که او متولد 1324 در قزوين است و عمده فعاليت هاي فرهنگي او در حوزه هاي قرآن پژوهشي، دانشنامه نويسي، ويراستاري دايره المعارف و ترجمه است. او همچنين سرپرستي دايره المعارف تشيع و دايره المعارف دموکراسي را بر عهده دارد. ترجمه هاي خطابه يوشکين، سلوک روحي بتهوون و رمان «موش و گربه» گونترگراس از ترجمه هاي ماندگار او در اين حوزه است. تاليف «فرهنگ موضوعي قرآن» نيز از مهمترين کتاب هاي او است.



سه هزار نسخه خطي در موزه قرآن آستان قدس رضوي
ايسنا؛ نزديک به 3 هزار نسخه خطي قرآن در موزه قرآن آستان قدس نگهداري مي شود که به دليل محدوديت فضا، فقط 79 جلد از آنها در معرض نمايش گذاشته شده است. «جواد درسوئي» مسوول موزه قرآن و هداياي مقام معظم رهبري آستان قدس رضوي گفت؛ گنجينه قرآن و نفايس آستان قدس رضوي در سال 1362 با مساحت 400 متر مربع فضاي نمايش احداث شد و در 22 بهمن 1364 مورد بهره برداري قرار گرفت. نسخ قرآني اين مجموعه با خطوط ثلث، نسخ، رقاع و ريحان نگاشته شده و مزين به تذهيب و ترصيع است. او ادامه داد؛ در موزه قرآن آستان قدس رضوي کتاب هاي قرآن نفيس و ارزشمندي وجود دارد که معرفي آنها به افراد جامعه قابل اهميت است. از جمله اين کتاب ها بزرگترين کتاب قرآن 8 برگ به خط محقق با کاغذ خان بالغ است که منسوب به بايسنقرميرزا پسر شاهرخ ميرزا از دوره تيموري (قرن 9 هجري قمري) است. درسوئي ادامه داد؛ کتاب مهم ديگري که در موزه قرآن نگهداري مي شود قديمي ترين قرآن وقفي است به سال 393 هجري قمري که محمدبن کشمير وزير صاحب ديوان سلطان مسعود غزنوي آن را وقف روضه منوره آستان قدس رضوي کرده است؛ اين کتاب داراي خط کوفي دوره تکامل است که بر کاغذ دولت آبادي (مخصوص ايران) نقش بسته است. آثار اين گنجينه پر ارزش مربوط به قرون اوليه اسلامي است که در حال حاضر 79 قرآن خطي، 14 جلد مرقع، 10 جلد لاک روغني و وسايل کتابت قرآن در موزه به نمايش گذاشته شده است. او در مورد طبقه بندي کتاب هاي اين مجموعه گفت؛ طبقه بندي اين نسخ خطي براساس سال کتابت آنها صورت گرفته است... قرآن هاي اهدايي موزه که مربوط به قرون اوليه هستند بيشتر از سوي سلاطين و افراد خاص اهدا شده اند، اما در حال حاضر از اقصي نقاط ايران قرآن هاي نفيسي به موزه اهدا مي شود.

همچنين پويا کردن يک سايت اينترنتي روز آمد، از برنامه هاي فرهنگي موزه قرآن و نفايس آستان قدس رضوي اعلام شده است. هدف از راه اندازي سايت اين است که در هر هفته حدود 6 قرآن به صورت کامل معرفي و شناسنامه آن بر روي سايت قرار گيرد.درسوئي در پايان ضمن اشاره به تلاش براي گسترش و توسعه اين موزه گفت؛ در ميان بازديدکنندگان موزه قرآن توريست هاي اروپايي هستند که بخش عده اي از آنها مسلمان نيستند و هنگام بازديد از موزه قرآن مي توان شگفتي و اعجاب را در چهره هاي آنها مشاهده کرد.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام