
تعيين جايگاه رشته اي از دانش حقوق، تحت عنوان «حقوق بشر» در ميان ساير شاخه هاي در نظر گرفته شده براي اين دانش، گرچه شايد درصدر مهمترين اولويت هاي گفتمان به شدت رايج دفاع از حقوق شهروندان و يا آزادي هاي عمومي نباشد، اما بي شک موضوع مجادله بسياري را در ميان حقوقدانان (به ويژه در پرتو نگاه آکادميک) به عنوان يکي از اجزاي گفتمان حقوق بشر در عصر معاصر برانگيخته است.
به طور معمول حقوق را اولاً در دو قسم دانش و فن حقوق در نظر مي گيرند ، فارغ از اين نوع نگرش، آنچه از آن تحت عنوان «علم حقوق» ياد مي کنيم را بيشتر به جهت موضوع اقتدار قانون و يا به طور کلي قاعده حقوقي در چند گروه زير صورتبندي مي کنند؛ 1- حقوق خصوصي که ناظر بر اشخاص حقيقي و حقوقي فاقد قوه قاهره قانوني در عرصه عمومي است 2- حقوق عمومي ناظر بر تنظيم قواعد رفتار ميان نهادهاي واجد قدرت در عرصه عمومي اجتماع و نيز چگونگي روابط آنان با اشخاص داراي حقوق خصوصي و 3- حقوق بين الملل که به طور کلي دولت ها و سازمان هاي بين المللي را در عرصه بين الملل ، در زمره موضوعات آن مي دانند. در اين ميان اما سوال جدي آن جاست که در چنين چارچوبي حقوق بشر چه جايگاهي دارد؟ آيا به طور مستقيم و بلاواسطه بايستي آن را در کنار اين سه گروه مستقلاïً به حساب آورد و يا آن را در مرحله دوم از تقسيم بندي دانش حقوق و در زيرمجموعه يکي از اين سه گروه دانست. اين نوشتار بر آن است که پاسخي به اين سوال باشد. اما سوال اصلي چنانچه معمول است و ترديدها نيز حول آن در جريان است، در نسبت با دو شاخه از حقوق بررسي خواهيم کرد؛ «حقوق بين الملل» و «حقوق عمومي»، تا نشان دهيم که آيا حقوق بشر جزيي از هريک از اين دو است و يا به گونه اي است که در قالب اين دو نمي گنجد؟
در عين حال ذکر اين نکته نه تنها خالي از فايده نخواهد بود بلکه بسيار از اهميت ويژه اي برخوردار است که در اين نوشته «دانش حقوق بشر» - که در پي جايابي براي آن در ميان چارچوبه علم حقوق هستيم، به عنوان بخشي از «گفتمان حقوق بشر» مد نظر است که به تحقيق از وجوه بسياري برخوردار است، ابعادي که از سويي سر در فلسفه و جامعه شناسي دارد و از سوي ديگر مباحث اقتصادي و بيولوژيکي در آن مطرح مي شود. گفتماني که بشر امروزي آن را نه در حد يک دانش و يا پروژه، بلکه به عنوان مهمترين «دستاورد تعقل جمعي براي فرد بشري» قلمداد مي کند.
رابطه حقوق بشر با حقوق عمومي
حقوق عمومي چنانچه پيشتر نيز به اختصار گفتيم «مقرراتي مربوط به قواي سه گانه و طرز اعمال حاکميت دولت و سازمان هاي عمومي است».
حقوق عمومي را مي توان در 2 شاخه کلي بررسي کرد؛ الف- آن دسته از مقررات حقوق عمومي که تنظيم روابط نهادهاي عمومي در تنظيم اعمال حاکميت را بر عهده دارد؛ در اينجا ما با مقرراتي مواجهيم که چگونگي همکاري متقابل قواي سه گانه و به شکل خاص تر هريک از اجزاي قدرت عمومي در جريان عملکردشان را تعيين مي کنند، به طور مثال قواعد حقوق اساسي، حقوق اداري و استخدامي و يا آيين دادرسي ها در اين گروه قرار مي گيرند. بدون هيچ گونه توضيحي، مي توان عدم ارتباط مستقيم و ارگانيک اينگونه قواعد را با موازين حقوق بشر دريافت، زيرا به عنوان اولين اصل حقوق بشر، مي دانيم که موضوع در حقوق بشر چيزي جز فرد بشر نيست و نهادهاي غير اصيل و انتزاعي، طبيعي است که نقشي در آن ندارند. گرچه نبايد از نظر دور داشت که ديدگاه حقوق بشري مي تواند تاثير شگرفي بر تدوين اين گروه از قواعد به نفع فرد بشري در برابر اقتدار قواي حاکمه داشته باشد. ب) آن دسته از قواعد حقوق عمومي که مربوط است به تنظيم روابط اشخاص حقوق خصوصي با قدرت عمومي؛ اين بخش را نيز مي توان در دو گروه بررسي کرد، گروهي که اشخاص حقوقي خصوصي را دربرمي گيرد که بنا به تعريف از بحث ما خارج است و گروه دوم که شامل اشخاص حقيقي خصوصي است و محور بحث ما. اين موضوع اما چنانچه مي دانيم بيشتر در مصاديقي از حقوق عمومي همچون حقوق اساسي و آزادي هاي عمومي مطرح مي شود. همانند حقوق بشر در اينجا نيز موضوع، فرد بشري است و هدف اصلي نيز با توجه به پيشينه تدوين اينگونه مقررات، حفظ حقوق فرد در برابر دولت است. مي دانيم که دستيابي جوامع انساني به حقوقي تحت عنوان حقوق اساسي، حاصل تلاش و مبارزات آزادي خواهانه است که محتواي آن چيزي جز مطالبه آنچه از آن با عنوان «حقوق بنيادين» ياد مي کنيم نيست و حقوق بنيادين نيز پايگاه اوليه حقوق بشر است. لذا از اين منظر اين بخش از حقوق عمومي را در واقع بايد انعکاس تفکر حقوق بشري در نظام حقوق داخلي کشورها دانست. همچنين بايد گفت حقوق اساسي از مهمترين جايگاه هاي اعلام حقوق بشر بوده است و به عنوان يکي از راه هاي جدي صورت بندي حقوق بشر تلقي مي شود. با اين تفاصيل مشاهده مي شود که حقوق بشر در واقع نه جزيي از حقوق عمومي بلکه به عنوان رشته اي مستقل و البته در تعاملي تاثيرگذار در نسبت با حقوق عمومي قرار دارد. در کنار دلايل بالا مي توان موارد ديگري را نيز براي عدم شمول عام حقوق عمومي بر حقوق بشر ذکر کرد؛ الف - از مهمترين کارکردهاي حقوق بشر، تقبيح و توبيخ رفتار دولت ها نسبت به اتباعشان است. حقوق بشر گرچه حقوق فرد انساني را اعلام مي کند اما از سوي ديگر رعايت و تضمين اين حقوق را از دولت ها مي خواهد، از همين رو نمي تواند جزئي از حقوق عمومي باشد که وظيفه تنظيم و توجيه اعمال حکومت را دارد. ب- اعلام اين حقوق (حقوق بشر) به وسيله اسناد بين المللي و عرف هاي جهاني
ج - رسيدگي به تخلفات ناشي از نقض حقوق بشر در محاکم جهاني و بين المللي که اقتدار و اراده آزاد دولت ها را در عرصه جهاني و بين المللي زير سوال برده است.
رابطه حقوق بشر با حقوق بين الملل
بسياري از حقوقدانان حقوق بشر را تحت عنوان «حقوق بين الملل بشر» مي خوانند، چرا اينگونه است؟ به نظر مي رسد اين مساله يکي از معضلات جدي پيش روي حقوق بشر است، ديدگاهي که در بسياري از موارد حقوق بشر را از رسالت خود به دور نگاه داشته و کليشه هاي نامرتبط حقوق بين الدول را بر مفاهيم انسان محور حقوق بشر تحميل کرده است. در واقع بايد گفت هرچند در نسبت حقوق عمومي و حقوق بشر مواردي را مي يابيم که به صورت ذاتي با اهداف و انديشه حقوق بشري همراه و به لحاظ موضوع قواعد با حقوق بشر در اشتراک اند، اما يافتن چنين مواردي در حقوق بين الملل بسيار بعيد است. بنا بر تعريف اوليه حقوق بين الملل، موضوع اين حقوق پديده هاي اعتباري داراي ويژگي هاي شناسايي، سرزمين، قدرت سياسي و ملت هستند که دولت نام دارند. چنانچه بارها نيز اشاره شد موضوع بلامنازع حقوق بشر و موازين آن فرد بشري است و اين نکته اصلي ترين و بنيادي ترين وجه افتراق حقوق بين الملل و حقوق بشر است. از سوي ديگر بايد گفت اصولاً حقوق بين الملل بيش از هر نوع ديگر از حقوق، فرمال، شکلي و خالي از محتواي ويژه و ارزش هاي خاص است، در حالي که حقوق بشر نامتشکل ترين نوع حقوق و پر محتواترين آن است. لذا در ادامه با فرض عدم زير مجموعه بودن هريک نسبت به ديگري به بررسي تعامل اين دو شاخه از حقوق مي پردازيم. - آيا حقوق بين الملل موجد حقوق بشر بوده است؟ اين سخن البته از شهرت برخوردار است که حقوق بشر در ادامه رشد و گسترش حقوق بين الملل از آن انشقاق پيدا کرده است، مهمترين دليل ابرازشده براي اين موضوع نيز نوعي بحث تاريخي از ديدگاه حقوق بين الملل است که سابقه ايجاد حقوق بشر را در مواردي همچون «حقوق بشردوستانه» جست وجو مي کند و معتقد است گسترش حقوق بشردوستانه از زمان جنگ به زمان صلح، موجد گرايشي از حقوق تحت عنوان حقوق بشر بوده است. بر خلاف اين ديدگاه و اتفاقاً بر پايه همين استدلال، با اندکي دقت در چگونگي ساماندهي اوليه حقوق بين الملل و تبديل «اصالت جنگ» به «اصالت صلح» در عرصه بين المللي مي توان مدعي بود که نه تنها به هيچ وجه حقوق بشر مولود حقوق بين الملل نبوده است بلکه شايد به جرات بتوان ادعا کرد نشر و گسترش انديشه حقوق بشري در عصر پس از قرون وسطي با تکيه بر دولت هاي ملي در ايجاد و تدوين موازين حقوق بين الملل تا حد زيادي نقش داشته است.
دلايل خود در اين زمينه را در سه گروه بررسي مي کنيم؛
1- چنانچه مي دانيم اصولاً منشاء بسياري از کنوانسيون هاي اوليه حقوق بين الملل تغيير نوع رابطه ميان دولت ها از حالت صرفاً جنگي به يک وضعيت همزيستي مسالمت آميز بر پايه دستيابي به منافع ملي بوده است (مانند معاهدات باستاني صلح، معاهدات صلح ورساي و معاهدات ژنو و...)، همچنين بسياري از سازمان هاي بين المللي نيز با اتخاذ رويکردي حقوق بشري تاسيس يافته اند. (سازمان بين المللي کار، سازمان ملل که از اهداف اوليه آن حفظ صلح و تضمين امنيت و توسعه حقوق بشر است که همگي از جمله اهداف اوليه حقوق بشر است.)
2- از منابع مهم حقوق بين الملل مي توان به معاهده، عرف و قواعد آمره اشاره کرد. امروزه بخش قابل توجهي از قواعد آمره شناخته شده و عرف هاي معمول در روابط ميان کشورها در عرصه جهاني مرتبط با جلوگيري از موارد نقض حقوق بشر توسط دولت ها است، در حوزه معاهدات (خصوصاً قانون ساز و عام) مشاهده مي شود که معاهدات حقوق بشري از تعدد بسيار زيادي برخوردارند، به حدي که امروزه با پديده تورم اسناد حقوق بشر مواجهيم. از سوي ديگر همچنان شاهد اين موضوع هستيم که «جهت گيري» اسناد و به طور کلي منابع و موضوعات حقوق بين الملل به سوي حقوق بشري شدن است، در اين مورد مي توان اهميت روزافزون «فرد» در ميان موضوعات حقوق بين الملل را يادآور شد.
3- موضوع «مداخلات بشردوستانه» از موارد جديدي است که در حقوق بين الملل مطرح شده است. مداخله بشردوستانه با شعار گسترش حقوق بشر از جمله موارد مستحدث حقوق بين الملل است که نظم کلاسيک حقوق بين الملل را که بر پايه اصل «عدم مداخله» و «اراده آزاد» شکل گرفته بود از بنيان متزلزل کرده است، اما با اين حال حقوق بين الملل در برابر اين موضوع واکنش جدي نشان نداده است و اين مساله را از طريق نهادهاي خود(مانند شوراي امنيت سازمان ملل) تسهيل نيز کرده است.
حقوق بين الملل ابزار حقوق بشر
نتيجه مباحث بالا در مورد چگونگي تعامل حقوق بشر و حقوق بين الملل نشان مي دهد از آنجا که دولت ها مهمترين ناقضان حقوق بشر هستند و از آنجا که تنها ابزار موجود در جهت متعهد ساختن دولت ها در شرايط کنوني مشارکت آنها در معاهدات بين المللي است، لذا حقوق بين الملل با توجه به قابليت منفعلي که دارد، به صورت ابزاري براي شکل دهي به موازين حقوق بشر که حاصل تلاش ها و مبارزات آزادي خواهانه ملت هاست ايفاي نقش مي کند. ايفاي نقشي که گرچه نتايج کاملاً مطلوب و درخشاني در بر نداشته اما بايد اذعان کرد که توانسته است لااقل با حفظ حداقلي از صلح و امنيت بين المللي از فجايع بسياري که در گذشته هاي نه چندان دور گريبانگير بشر بوده است جلوگيري کند.
ماهيت ويژه حقوق بشر؛ حقوق جهاني بشر
با توجه به مباحث ارائه شده در بالا در مقام تبيين جايگاه حقوق بشر در دانش حقوق با يک جايگاه ويژه مواجهيم که نه تنها در زيرمجموعه هيچ کدام از ديگر شاخه ها قرار نمي گيرد بلکه به صورت «زمينه اي» و «بنيادي» مي توان ردپاي آن را در فلسفه وجودي، شکل گيري و توسعه ساير شاخه هاي حقوق به وضوح مشاهده کرد.
موضوع حقوق بشر گرچه مانند حقوق خصوصي و در برخي از موارد حقوق عمومي، فرد انساني است، اما انساني که تنها ملاک براي شمول او در زمره قواعد حقوق بشري، اندام فيزيکي او، فارغ از تابعيت، نژاد، مذهب و... است. انسان در چنين بينشي فردي در عرصه جهاني است؛ موجودي که بدون توجه به تعهدات ناشي از اوصاف اعتباري، محق است نسبت به آنچه آن را حقوق بشر مي ناميم. پس با توجه به موضوع اين گونه حقوق که چيزي جز «شهروند جهاني» نيست و نيز با اذعان به اينکه طرف مطالبه در اينجا به طور عموم دولت ها در عرصه جهاني اند، بسيار مناسب است که از عنوان «حقوق جهاني بشر» براي اين رشته از دانش حقوق استفاده کنيم.
به هر حال نبايستي از ياد برد که ويژگي بارز حقوق بشر اين است که نظام هاي حقوقي «دولت محور» چون حقوق عمومي و حقوق بين المللي را وادار به پذيرش قواعدي مي کند که «انسان مدرن» آنها را مطالبه مي کند.