
سال هاست که سوالات يا تاملات مردم عادي يا آدم هاي غيرفرهنگي از هنر را به مراتب بي تکلف تر و جذاب تر از مباحثات و مجادلات بي پايان اصحاب فرهنگ مي بينم، سوالاتي که به سبب بي غرضي و رقت مقصود متکلمشان با ذات ماهوي هنر ملموس تر و عجين ترند، سوالاتي که هر چند در ظاهر ابلهانه به نظر مي رسند اما آنچنان تامل برانگيزند که با هزار خط لاطائلات در باب زيبايي شناسي محض و مفهوم ارجاع در تصوير و آشنايي زدايي و توارد ناگزير و... قابل قياس نيستند.برخورد غريزي آدمي که با هنر به شکل نخبه گرايانه مواجه نمي شود هميشه مي تواند روزن آموختن باشد و سهواً ادراک جذابي را ايجاد کند، به شرط آنکه غريزي ديدن هنر را مترادف شناخت پريميتيو يا ناايوو از هنر ندانيم.چندي پيش با جمعي از دوستان نشسته بوديم و درباره نقاشي معاصر ايران پرحرفي و وراجي مي کرديم. در همين اثنا همسر يکي از همين آدم ها که مي دانم قرابتي با هنر ندارد از سر فضولي بود يا تحقير يا پايان دادن به مکالمات، سوالي پرسيد که ذهن مرا مدت هاست به خود مشغول کرده است. بي مقدمه از ما پرسيد؛ «شهرت اين آدم هايي که درباره شان حرف مي زنيد چقدر است و اصلاً سقف اين اشتهار چگونه تعريف مي شود؟»پاسخ به اين سوال ابداً کار ساده اي نيست، نمي دانم چگونه اما برحسب تجربه شخصي به اين نتيجه رسيده ام که شهرت هنري به نوعي تداعي معناي غيرمادي از ارزش نقدينگي اثر هنري است. به اين معني که هرگاه قيمت يک اثر هنري بالا مي رود آن وقت شهرت را به عنوان يک پارامتر ايجابي براي خالقش به وجود مي آورد (نه بالعکس).
بعد از اين اتفاق است که سازوکارهاي مختلفي در سازماندهي به مفهوم شهرت عمل مي کنند، البته در اين سازماندهي مولفه هاي مهمي مثل جمعيت، جغرافيا و زبان تاثير بسزايي دارد. چند سال قبل سفري به يک کشور کوچک عربي داشتم. در آنجا به شکلي آشکار متوجه شدم که کسب شهرت هنري در يک کلني کوچک به معناي کشور، آن هم در مقياس هاي جغرافيايي بسيار محدود (يک شبه جزيره) بسيار سريع تر از کشورهايي مثل ما با جمعيت 30 برابر آنها و جغرافيايي صد برابر آن کشورها به وجود مي آيد. وقتي اين مزايا در کنار حمايت هاي رسانه اي و پروپاگاند اي تلويزيون و مطبوعات و... قرار مي گيرد آن وقت مفهوم هنرمند از يک موجوديت انتزاعي در ايران به يک وضعيت اجتماعي مبدل مي شود، اين در حالي است که هنرمند در ايران در مقام روشنفکر يک عامل بازدارنده و منتقد به نظام اجتماعي و سياسي حاکم تلقي مي شود اما در نقطه مقابل سرمايه، منابع و مديريت اجتماعي و سياسي آن کشورها در پي انعکاس آگرانديسمان شده اي از توانايي معنوي خلاقيت و نوآوري هنرمند از طريق قدرت رسانه اي هستند و از قبل اين ستاره سازي پول مي سازند و اقتصادشان را رونق مي دهند و حتماً جامعه را سرگرم مي کنند و در آخر اين هنرپروري ها به شکلي کمي (نه کيفي) موجب رشد و توسعه فرهنگي شان را هم پديد مي آورد. اگر خيلي کلي به تاريخ هنر معاصر نگاه کنيم مي بينيم غرب طي حداقل 50 سال اخير متناقض ترين نگاه ها را در کنار هم قفسه بندي کرده است تا جنس اين سوپرمارکت فرهنگي اش جور باشد، سليقه اي که انتزاع شاعرانه روتکو و بدويت فيليپ گاستون و خشونت ايمندورف را به هر ترفندي هست کنار جکسون پولاک و بازيلتس و حتي رئاليسم رگو مي چيند و از اين قفسه هاي خوش رنگ و لعاب تاريخ هنر مي سازد. اين به معناي نظام مند نبودن ذهن فرهنگي غرب نيست بلکه به اين معناست که آنها اولويت اقتصادي هنر را به عنوان يک اصل پذيرفته اند و هر ماجراي بازدارنده را قرباني آن مي کنند، حتي اگر اين عامل بازدارنده محسوسات زيبايي شناسي باشد،
با دانستن اين شرايط آن وقت سوال اينکه هنرمند ايراني در کدام سطح از اين طبقه بندي ها مي ايستد به نظرم کار بيهوده اي است، که البته از طرف آن دوست ابداً ابلهانه نبود بلکه ريشه در روح پرسشگري داشت ولي بايد بدانيم که اولاً براي رشد در اين چرخه مطمئناً نيازمند دانستن شرايط حاکم بر نظامات اقتصادي هنر هستيم، دوماً در وضعيت سياسي و اقتصادي فعلي ايران اساساً اين سوال چيز بيهوده اي است. براي مثال بد نيست بدانيم که در بسياري از اين چيزهايي که به نام موج فرهنگي مي شناسيم دستگاه هاي بزرگ اقتصادي وجود دارد که اهداف درازمدت، يا کوتاه مدتي را دنبال مي کنند، در شکل ديگر اين حمايت ها دولت هايي قرار مي گيرند که با انگيزه هاي مختلف از ناسيوناليسم گرفته تا رشد توريسم تا مسائل سياسي و... از يک هنرمند يا عده اي هنرمند حمايت معنوي و اقتصادي و... مي کنند.
خريد آثار فاقد ارزش هنرمندان عرب از طرف شيوخ و ثروتمندان عرب باعث شده است که حراج هاي بزرگ هنر براي کسب ارقامي حدود ده درصد پورسانت از ارقام نجومي حمايت هاي اعراب از همديگر دستگاه هاي عريض و طويلي از موزه ها و حراجي هاي آثار هنري در کشورهاي حاشيه خليج فارس به راه انداخته اند و عرب هاي تهييج شده نيز براي حفظ آبروي هنرمند اماراتي، کويتي و قطري و... در برابر رقابت با قيمت اندي وارهول يا تومبلي حاضر به پرداخت ميهن پرستانه و سرخوشانه ميليون ها دلار مي شوند،
براي توضيح دقيق اين مناسبات بهتر است يکي از تمهيدات اين بخش را توضيح بدهم. براي مثال هنرمند يا Agent او مي تواند با خريد اثر خودش در يکي از حراجي هاي معتبر، نوعي قيمت پايه کذايي به وجود بياورد به اين شکل که چند خريدار صوري در اثناي حراج، قيمت يک تابلو خودشان را به قيمت چکش (نهايي) صد هزار دلار مي رسانند ولي در عمل بابت چنين خريدي از خودشان تنها 6 درصد به حراج پرداخت مي کنند يعني براي به قيمت رساندن هر صد هزار دلار تنها کمتر از ده درصد به حراج پرداخت مي شود. با اين حساب تنها با پرداخت شصت هزار دلار مي شود قيمت يک تابلو را به يک ميليون دلار رساند و از اين قيمت پايه به بعد است که بخشي از آنچه ارزش هنر جهاني مي نامند آغاز مي شود.
اين بازي ها در کنار دستگاهي به نام رسانه است که هنرمند به معناي امروزين اش را مي سازد؛ شهرتي که با نقدنويسي آرتور دانتو در مجله Nation آغاز مي شود و با مجادلات زوج خوشبخت نقد روبرتو اسميت و جري سالتز در دو هيولاي رسانه اي نيويورک تايمز و ويليج ويس ادامه پيدا مي کند، در اين سال ها نقد غربي به عنوان ابزاري اقتصادساز و شهرت آفرين و بيشتر مرعوب کننده خريدار کار کرده است. اين در حالي است که نگاه اخلاق گرايانه به مساله نقد و اساساً هر گونه انتفاع اقتصادي داشتن از فرهنگ در کشورهايي مثل ايران گناهي نابخشودني و خيانت به آرمان هاي معنوي به حساب مي آيد و اين در حالي است که همين نگره ها نقد معاصر ايران را به شيئي زينتي، نوشتاري، انتزاعي، بي کاربرد و در نهايت عقيم مبدل کرده است. در چنين فضايي عملاً کيفيت اثر هنري و بحث زيبايي شناسانه کار عبثي است. به طور حتم معضل گالري دار امروزين کشف هنرمند نيست. آنها با سازماندهي و دستگاه اجرايي اقتصاد هنر حتي قابليت فروش قاب خالي عنوان پرطمطراق اثر هنري را به موزه هاي معتبر دارند، پس اين شبهه که جامعه هنري غرب با عطش در پي استعداد و کشف نوابغ (و به طور اخص) از ميان هنرمندان غيربومي مي شود هم نوع ديگري از بازارگرمي هاي رايج است.برگرديم به قسمت اول گفت وگو، من فکر مي کنم مساله زبان مشترک ميان ملت ها تاثير بسزايي در شهرت هنرمند حداقل فراتر از مرزهاي جغرافيايي اش دارد، به طور مثال هنرمندي از شمال آفريقا به دلايل معلوم و فراواني شانس شهرت فراگيرتري در مقايسه با يک هنرمند قرقيز يا ايراني دارد. اولاً پيوند او با دنياي عرب به عنوان يک عرب زبان فارغ از ريشه هاي قومي کارتاژ، مورو و...اش باعث مي شود حداقل در ارتباط گرفتن با کشور و حداقل بيش از نفر برايشان فراهم شود. اين اشتراک در زبان و به نوعي ديگر در فرهنگ در مورد مللي که زبان دوم شان فرانسوي است دايره ارتباط را گسترده تر مي کند و در شکل واقع بينانه وسعت عمل آن هنرمند و ارتباطش با اروپا را نيز تشديد مي کند.اين شانس در مورد فرهنگ معاصر در امريکاي لاتين و اصولاً ارتباط فرهنگي شان با دنياي اسپانيش نيز وجود دارد، حالا اين ميزان مخاطب و ارتباط را با هنر بومي ايران مقايسه کنيد. کشوري که پايتخت سياسي اش جمعيتي کمتر از 12 ميليون نفر و مخاطبان فرهنگي اش به مراتب کمتر از چند هزار (در سطح جهان) است، اين آمار خوشبينانه را با توجه به وضعيت فروش کتاب فارسي و تيراژهاي يکي دو دهه اي آن فرض مي گيرم.
در چنين وضعيتي تصور داشتن بيننده و خريدار براي ادبيات، فلسفه، موسيقي و هنر و از آن جاه طلبانه تر موقعيت خاص جهاني يک مقدار کوته بينانه نيست؟
در مواردي مثل چين با توجه به جمعيت و مساله زبان و فرهنگ مشترک ميان اقوام آن يا در هند به دليل اتحاد ملي حاصل از زبان واحد با جمعيت هايي بالاي يک ميليارد نفر مواجهيم بنابراين حتي در سطح قاره اي هم موضع و موقعيت اميدوارکننده اي نداريم. براي توضيح بيشتر مثال ساده ديگري مي زنم. کشوري مثل اتريش و ايران را با هم مقايسه کنيم، اتريش با جمعيتي حدود 7ميليون نفر و شهر وين با جمعيت 5/1 ميليون را در نظر بگيريد. حالا موقعيت يک هنرمند جوان صاحب نام ساکن در آن و مخاطبان آلماني او با جمعيت بالاتر از صد ميليون آلماني زبان ساکن اروپا و رسانه هاي متعدد آنها شامل جرايدي مثل اشپيگل، دي سايت، فرانکفورتر آلگماينه تسايتونگ، دي ولت و شبکه هاي راديو تلويزيون ZDF، VOX، RTL، WDR، ARD و دويچه وله را در نظر بگيريد آن وقت تفاوت تاثير زبان و تعدد مخاطب در بسط و گسترش شهرت هنرمند را با وضعيت هنرمند شهير ساکن تهران، کابل، باکو و ايروان مقايسه کنيد. البته اين اتفاقي است که محدود به جغرافياي ما نمي شود و در بسياري موارد براي هنرمند جهان توسعه نيافته مي افتد. نام چند ژاپني، آفريقايي يا سرخپوست را در تاريخ هنر معاصر ديده ايد؟،
دلالان و کلکسيونرهاي هنري دربه در به دنبال جايگزين و معادل براي جومپا لاهيري، طاهربن جلون، عتيق رحيمي، حنيف قريشي، شرمن الکسي، خالد حسيني، کران دسايي و يي يون لي در هنرهاي تجسمي مي گردند، اما از ياد نبريم اکثر اين آدم ها به زبان مادري شان نمي نويسند و عموماً هم مواضعي ضد سنت خاستگاه شان دارند بنابراين شرط غريبه بودن لزوماً به معناي تاييد از جانب فرهنگ پذيرنده نيست، به هر حال پيش از آنکه خواب کريستي، ساتبي، گالري مري بن و تيت و جناب آقاي ساعتچي را ببينيم به اين فکر کنيم که شهرت هميشه واقعي نيست.